lahzah

شنبه 31 خرداد ماه سال 1382

یک صبح داغ تابستان

مامان داشت با ماشین میرفت بیرون.من هم میخواستم برم ۴۰چراغ بخرم.گفت:تو هم بیا.گفتم:میخوام پیاده برم.ساعت ۱۱:۳۰ دقیقه بود.وسط آفتاب داغ تابستون پیاده راه افتادم.این همه برگ از کجا ریختن وسط خیابون؟لهشون کردم.قرچ قرچ زیر پام صدا کردن.یه اطلاعیه زده بودن برای کلاس تابستونی.برای بانوان و نوجوانان.من جزو کدومشونم؟بانوان یا نوجوانان؟شونه هام رو انداختم بالا و راه افتادم.چرا من چلچراغ رو اینقدر دوست دارم؟چرا از چلچراغ اینقدر متنفرم؟تو به من بگو.چه جوری میشه یه چیزی رو هم دوست داشت و هم ازش متنفر بود؟دوباره شونه هام رو انداختم بالا.
- آقا یه دونه ۴۰چراغ.
ـ همون جاست بر دار.
ـ مرسی.
زود ورقش زدم.همه شو از سر تا ته.
ـ آخه این هم مجله ست تو میخونی؟
ـ خیلی هم قشنگه.
دوباره شونه هام رو انداختم بالا.برای بار چندم؟آها بار سوم.از تو پیاده روی خراب برگردم یا از تو پارک؟پارک؟راهم دور میشه ها.پیاده رو بهتره.میخوام برم مداد هم بخرم.یه مدادی که تا آخر دنیا حرفام رو بنویسه و تموم نشه.دوباره ۴۰چراغ رو ورق زدم.چرا دفعه اول اسممو تو صفحه نامه ها ندیدم؟شونه هام رو انداختم بالا.چرا اینقدر چرا توی دنیا هست تا تو براشون شونه هاتو بیندازی بالا؟دوباره شونه هام رو میندازم بالا!
پیوست:۴۰چراغ یه هفته نامه ست که شنبه ها چاب میشه.http://www.40cheragh.com

جمعه 30 خرداد ماه سال 1382

بدون تیتر

دلم برای مدرسه تنگ شده.چی؟دیوونه م؟آخه تو خونه حوصله م سر میره.برای همین مجبور میشم بیام اینجا و یه عالم چرت و پرت تحویلتون بدم.هر چند این تابستون کلی کار دارم.باید سایتی رو که با دوستام راه انداختیم سر و سامون بدم.نگفته بودم؟هنوز اولین شماره آماده نشده.مجله اینترنتی مون رو میگم.خیلی زحمت کشیدیم.کلی ناز شده.کلی خواندنیه.کلی قشنگ شده.کلی....دیگه چیزی به ذهنم نمیرسه!برای تابستون کلی برنامه ریزی کردم.هر چند از این برنامه ریزیها زیاد میکنم.میخوام یه عالم بنویسم.یه عالم بخونم.الان حوصله هیچ کاری جز نوشتن ندارم.صفحه های سفید بدجوری وسوسه م میکنه.ام حیف که چیزی برای نوشتن ندارم.یعنی دارم.اما سکوت شیرین تره.ای بابا...شما هم فهمیدید من چند روزه یه عالم پراکنده و در هم مینویسم؟!

پنجشنبه 29 خرداد ماه سال 1382

یادم نیست این متن رو کی نوشتم.شاید هزار سال پیش شاید یک سال پیش شاید ماه پیش شاید هم دیروز.پایین همه نوشته هام تاریخ میزنم.نمیدونم چرا این یکی نداره.شاید از خواب یه نفر دیگه پریده وسط بیداری من.این متنم یه کمی عجیب غریبه.اگه متوجه نشدید چی به چیه اشکال از فرستنده س به گیرنده هاتون دست نزنید!

نگام میکنی و داد میزنی:من مردم.باور نمیکنم.داری دروغ میگی مثل همیشه.من توی یه اتاق آبی ام.....آسمون آبی میشه....رنگ اتاق قرمز.......آسمون قرمز......اتاق آبی و تویی که فریاد میزنی:من مردم....گل های نرگس میریزن روی قبرت از قبر میای بیرون میگی:من زنده م.....من
جیغ میزنم.....دسته گلام پژمرده شدن.تو دروغگویی.ازت میترسم از همه چیزت...از چشمات از حرفات از لبخندت....من ترسوام؟تو مرده ای یا زنده ای؟میری زیر بارون.....می دوام دنبالت.
برمیگردی.دیگه تو نیستی.یه اسکلت خون آلود جای تو وایساده.دستامو میگیری.همه وجودم یخ میکنه.دارم میلرزم.از سرمای هواست یا دستای تو؟فرار میکنم....دنبالم نمیای وایسادی و میخندی.دارم می افتم.میخورم زمین....سرم گیج میره.هیچی نمی بینم....فقط صدای خنده و شرشر بارون تو گوشم می پیچه....من سردمه.....کات!!

پیوست:الان یادداشت قبلی ام رو دوباره خوندم.خیلی در هم بود.آخه اعصابم هم در هم بود.الان همه چی برگشته سرجاش.ممنون از اینکه میان اینجا و با لحظه های من شریک میشین.با یک بغل آرزوهای سبز برای همه.


پنجشنبه 29 خرداد ماه سال 1382

همه چی قاطی شده.اعصابم  رفته لای چرخ گوشت!برای بار پنجم همون متن طولانی رو تایپ کردم  پیغام خطا میده.مهم نیست.بازم تایپش میکنم فردا!چند تا وبلاگو با هم دارم میخونم همه موزیکاشون قاطی شده.کلی عجیب غریبه!آخ که زندگی چقدر قشنگه.

گفتم که عهد بستم وز عهد بد برستم
گفتا چگونه بندی چیزی که من شکستم؟

دیشب فیلم جن گیر رو دیدم.خیلی قشنگ بود.چقدر جادوییه این آهنگ خوابهای طلایی.در حالی که مینوشتم فکر کنم نزدیک پنجاه بار گوشش دادم.الان همه چی آرومه.شما خوبین؟!!


چهارشنبه 28 خرداد ماه سال 1382

ای وای.من سه ساعت یه متن طولانی تایپ کردم.تا خواستم بفرستمش  dc شدم.کانکت شدم خواستم بفرستم دیدم پاک شده.فردا دوباره تایپش میکنم.موفق شاد و سربلند باشید.
راستی من از اولی که این وبلاگ رو باز کردم کلی براتون آرزوهای قشنگ کردم.حس نمی کنید
تغییری تو زندگیتون ایجاد شده؟؟!!

سه شنبه 27 خرداد ماه سال 1382

شده تا حالا دلت بخواد کاری بکنی که میدونی به هیچ وجه نمیتونی انجامش بدی؟الان دلم میخواد یه کار خارق العاده انجام بدم.....مثلا بانک بزنم!نه نزده به سرم.حالم خوبه.فکر میکنم دیگه همه ما به روزمرگی عادت کردیم.آه....ای دنیای بیرحم که مرا در چنگال بیرحم خود میفشاری محض تنوع هم که شده کمی متنوع شو!!!

پیوست:آمادگی خود را برای پذیرفتن هرگونه انتقاد و پیشنهاد اعلام میدارم.با تشکر فراوان و آرزوی پیروزی.
   

دوشنبه 26 خرداد ماه سال 1382

تعویض یا پس گرفته نمیشود

تا حالا شده احساس حماقت وحشتناک کنید؟احساس حماقتی که از یک متعجب شدن ناگهانی پیش بیاد بعد دلتون بخواد یه چیزی رو از بین ببرید؟امروز همین احساس رو داشتم.میدونید برای چی؟...بی خیال.سعی میکنم فراموشش کنم.البته سعی میکنم.اینم یکی دیگه از شعرام: 

"تعویض یا پس گرفته نمیشود"
این را سر در مغازه دنیا نوشته بود
"تعویض یا پس گرفته نمیشود"
در دنیا هرجا که رفتم این جمله را دیدم
"تعویض یا پس گرفته نمیشود"
هیچ وقت معنی این جمله را نفهمیدم
چرا نباید نفرتهایم را پس بدهم؟
حتی اگر زمانی برایم دوست داشتنی بودند
چرا نباید لحظه های سیاهم را با لحظات شاد تعویض کنم؟
"تعویض یا پس گرفته نمیشود"
از این جمله خوشم نمی آید
دلم میخواهد نگاه های خسته تو را
با نگاه هایی مهربان تعویض کنم
دوست دارم فریادهایم را پس بدهم
و به جایش شادی و عشق بگیرم
اما...
اگر کسی بخواهد محبت را با بدی تعویض کند چه؟
اگر کسی بخواهد زندگی و شادی اش را پس بدهد
و به جایش پول و غم بگیرد چه میشود؟
  پس...
           "تعویض یا پس گرفته نمیشود"

اصلا نمیتونم فکرمو جمع کنم.همش اشتباه مینویسم و پاک میکنم.نمیدونم تا حالا تجربه کردید یا نه اما وقتی آدم چیزهایی رو که نباید بفهمه میفهمه مثل یه بادکنک تو خالی میشه.یه بادکنک که با یه عالم آرزوی رنگی پر شده بعد که بادکنکه میترکه تمام آرزوها میریزن روی آب. میدونم فردا پشیمون میشم اینا رو اینجا نوشتم.میام پاکشون کنم یادم میفته به خودم قول دادم چیزی رو پاک نکنم.پس دیگه چیزی نمی نویسم که اگه پشیمون بشم راه برگشتی وجود نداره!

دوشنبه 26 خرداد ماه سال 1382

تا حالا شده احساس حماقت وحشتناک کنید؟احساس حماقتی که از یک متعجب شدن ناگهانی پیش بیاد بعد دلتون بخواد یه چیزی رو از بین ببرید؟امروز همین احساس رو داشتم.میدونید برای چی؟...بی خیال.سعی میکنم فراموشش کنم.البته سعی میکنم.



یکشنبه 25 خرداد ماه سال 1382

عروسک پدر

کتاب عروسک پدر رو خوندید؟الان تمومش کردم.واقعا معرکه بود.یک نفس خوندمش.خیلی ساده بود و بسیار دوست داشتنی.هیچ نکته ای برای کشف کردن نداشت....چرا داشت....راز زندگی!فکر میکنم مشکل خیلی از آدما اینه که یا توی گذشته زندگی میکنند یا توی آینده و بدون اینکه بفهمند حال اونقدر آروم از زیر انگشتانشون می لغزه و در میره که....نمیدونم که چی!عروسک پدر رمان نوجوانان بود و برنده جایزه کریستوفر.
نویسنده:پاتریشیا کالورت.    مترجم:شقایق قندهاری.     نشر:سراج.
حتما بخونینش.البته شاید خیلی ها خوششون نیاد رمان نوجوان بخونن.اما باور کنید سادگی و صداقت این کتاب میتونه یک هفته تون رو تامین کنه.باور کنید! البته توجه داشته باشید که من هم یک نوجوانم و به عنوان یک نوجوان دارم ضمانت میکنم!

ای کاش هیچ وقت همدیگر را گم نکنیم
اما توی هم گم بشویم.
(صوفی مصطفوی شاعر ۱۲ ساله)

شنبه 24 خرداد ماه سال 1382

شازده کوچولو

کتاب شازده کوچولو رو خیلی دوست دارم.به خاطر خیلی چیزا.این کتاب برای من دریچه ای بود رو به بهتر دیدن و ساده اندیشیدن.و من عاشق سادگی شازده کوچولوام.عاشق لطافت و صداقتش و تمام اون چیزایی که این روزا خیلی کمیاب شده.کاش من و تو بتونیم زیبایی رو به دنیامون برگردونیم.


1 2 3 4 >>

صفحه اصلی

مکاتبه

آرشیو

بازدیدکنندگان 176915