lahzah

سه شنبه 31 تیر ماه سال 1382


این هم اولین عکس وبلاگ من.بالاخره یاد گرفتم.

دوشنبه 30 تیر ماه سال 1382

سلام.من از مسافرت برگشتم.جدا از خاطرات سفر هیچی بدتر از این نیست که چله تابستون سرما بخوری.میرم زیر پتو گرمم میشه.میام بیرون سردم میشه.میشینم پای کامپیوتر چشمام درد میگیره.وگرنه یه عالم خاطرات سفر دارم براتون بنویسم.فعلا بشینین برای خودتون دعا کنید تابستون سرما نخورید.نمیخواد وبلاگ منو بخونید.آخ.......جعبه دستمال کاغذی کو؟!

سه شنبه 24 تیر ماه سال 1382

همه وبلاگارو زیر و رو کردم.دلم میخواست یه چیز دیگه بخونم.یه چیز متفاوت.یه نوشته ای که هیچ کس تا حالا اونو ننوشته باشه.یه حرفی که هیچ کس از اون نگفته باشه.گیج شدم.همین دور و برا بود.مطمئنم.توی همین کتابای دور و برم.لای تمام مجله های خونده نشده.همین جا بود.عطرش رو حس میکردم.همه جا رو زیر و رو کردم.همه جا بود و هیچ جا نبود.

چشمها را باید شست
جور دیگر باید دید

فکر کنم یک سال میگذره.از روزی که اولین وبلاگ عمرمو خوندم.چقدر دلم میخواست وبلاگ داشته باشم.این وبلاگ رو باز کردم.میخواستم متفاوت باشه.دلم میخواست با همه چی و همه جا فرق داشته باشه.دلم میخواست حرفای قشنگ قشنگ بزنم.امروز خورد تو ذوقم.نمیتونم به تمام اون آرزوهای طلایی ام برسم.همه شون اونقدر بزرگن و دست نیافتنی که تو دستای کوچک من جا نمیشن.فقط بحث وبلاگ نیست.همه چی خیلی بزرگه.دنیا آرزوهام آسمون و من خیلی کوچکم.شاید جاه طلبی و اعتماد به نفس زیادم بد باشه.یه زمانی قرار بود دنیا رو فتح کنم.قرار بود همه آدمای بد خوب بشن.قرار بود همه رو نجات بدم....

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

ای بابا...عجب آیه های یاسی خوندم.تلاش امید مبارزه.میتونم.باید بتونم.اصلا مگه انسان آفریده نشده که بره؟مگه انسان کاری به جز رسیدن داره؟
آرزوهام دوباره دارن مثل قبل میشن.دوباره آینده روشن شد.دوباره یه جاده موند که باید سبز بشه.اما نه تنهایی فقط با دستای من.این جاده سبز میشه با دستای من و تو.این همه آرزو تو این همه دست جا میشه.مگه نه؟دیگه فقط دستای کوچک من نیست.سبز باشید و پاینده.

سه شنبه 24 تیر ماه سال 1382

۱ـمن قرار بود این نظرات رو جواب بدم آخه بعضی وقتها به جز مرسی چیز دیگه ای نمیشه نوشت.برای همین از این به بعد فقط جواب نظرایی که چیزی باید در موردشون بگم رو میدم.از خجالت بقیه هم توی وبلاگشون در میام.این لینکها رو هم در اولین فرصت مرتب میکنم.
۲ـ در حال حاضر هیچ کتاب خوبی ندارم بخونم.اگه کسی کتاب خوبی میشناسه معرفی کنه.
۳ـ ببینم شما هم فهمیدید من چند وقته دچار یکنواختی شدم؟دیروز داشتم وبلاگم رو نگاه میکردم.یه هفته س چیز جالبی ننوشتم.قول میدم درست بشه.
۴ـ دیروز داشتم به تهران فکر میکردم.این شهر شلوغ و پردود و دم.دلیلش هم کولی هایی بود که شبا همین نزدیکیهای خونه مون میخوابن.خدا میدونه چند تا از این کولیها توی تهران وجود داره.توی شهری که شمالش با جنوبش از زمین تا آسمون فرق داره.هر چی فکر کردم نفهمیدم این شهر رو دوست دارم یا نه؟
۵ـ یه چیزی فهمیدم.وقتی آدم یادداشتی رو همین شکلی بدون اینکه اول روی کاغذ بنویسه مستقیم از مغزش تایپ کنه جالب تر میشه تا از قبل یادداشت برداره.
۶ـ این وبلاگ تا اطلاع ثانوی به علت مسافرت صاحبخونه تعطیل میباشد.توقف نکنید که توقف بیجا مانع کسب است.(چه ربطی داشت؟!)
۷ـ موفق و پیروز باشید.

یکشنبه 22 تیر ماه سال 1382

این لینکای این کنارو باید حسابی گردگیری کنم.یه عالم وبلاگ قشنگ(حدود ۵۰ الی ۶۰ تا)میخوام اضافه کنم.اما فونت فارسی ندارم.برای همین یه تصمیم گرفتم.هر روز یه وبلاگو اینجا معرفی میکنم.لینکارو هم گردگیری میکنم بلکه یه چیزی از این وسط در بیاد.موفق و پیروز باشید.


پیوست:وبلاگهای پرشین بلاگ تک و توک باز میشه.وبلاگای بلاگ اسپات هم اصلا باز نمیشه.


شنبه 21 تیر ماه سال 1382

از امروز پاسخ هر نظر رو زیر نظر میدم.اگه دوست داشتین بیاین جوابتون رو بخونین.

پنجشنبه 19 تیر ماه سال 1382

ای که بوی باران شکفته در هوایت
یاد از آن بهاران که شد خزان به پایت
شد خزان به پایت بهار باور من
سایه بان مهرت نمانده بر سر من
جز غمت ندارم به حال دل گواهی
ای که نور چشمم در این شب سیاهی
چشم من به راهت همیشه تا بیایی
باغ من بهارم بهشت من کجایی
جان من کجایی کجایی که بی تو دلشکسته ام
سر به زانوی غم نهاده ام به گوشه ای نشسته ام
آتشم به جان و خموشم چو نای مانده از نوا
مانده با نگاهی به راهی که میرود به ناکجا
ای گل آشنا بی قرارم بیا وای از این غم جدایی
(قیصر امین پور)
پیوست:اینم یه سرویس جدید وبلاگ:www.arianblog.com

چهارشنبه 18 تیر ماه سال 1382

خیلی چیزا برای نوشتن دارم.یه عالم حرف.یه عالم شعر.اما دلم نمیخواد بنویسم.به خودم قول داده بودم توی این وبلاگ فقط از امید و شادی بنویسم.نا امیدی و غصه موقوف.پس بی خیال....


دوشنبه 16 تیر ماه سال 1382

دست های کودکی

دیگر یاد گرفته ام
چگونه خودم را هزار دفعه
از اول بشمارم و
همیشه یک نفر کم بیاورم
تا وقتی به خیابان میروم
ول نکنم دستهای کودکی ام را
تا هر چقدر که دلم میخواهد
گم شوم
(کوروش معروف خانی)
پیوست:برای لاله و لادن دعا کنید.الان وقت ندارم بیشتر بنویسم.موفق و رنگی رنگی باشید!!

یکشنبه 15 تیر ماه سال 1382

کتاب نامه های بچه ها به خدا رو خوندید؟واقعا جالبه.وقتی خواستم چند تا از نامه ها رو انتخاب کنم و اینجا بذارم خیلی گیج شدم.همه شون اونقدر صاف و ساده و بامزه بودن که انتخاب برام سخت بود.این کتاب با ترجمه دل آرا قهرمان و نشرمیترا به بازار اومده.

تو چطور تونستی بدونی که خدا هستی؟     چارلی

خدای عزیز
آیا تو واقعا نامریی هستی یا این فقط یه شوخی است؟          لوسی

خدای عزیز
چه کسی دور کشورها خط میکشد؟              نان

خدای عزیز
آیا تو خدای حیوونا هم هستی یا خدای اونا یکی دیگه س؟          نانسی

خدای عزیز
به خاطر برادر کوچیکم متشکرم ولی من دعا کرده بودم که یک توله سگ داشته باشم.   جویس

موفق شاد و سبز باشید.     


1 2 3 >>

صفحه اصلی

مکاتبه

آرشیو

بازدیدکنندگان 176930