lahzah

جمعه 31 مرداد ماه سال 1382

چقدر بده یه عالم حرف داشته باشی برای گفتن و هیچ کدوم رو نتونی بنویسی.
چقدر بده نظر نداشته باشی و حرف داشته باشی و حرفاتو از زیر سانسور رد کنی تا یه چیزی از وسطش در بیاد.
چقدر بده توی یک مهمانی دوستانه وسط دوستای قدیمی چرخ زده باشی و خندیده باشی و دیوونه بازی در آورده باشی و خورده باشی بعد نصفه شب از خواب بپری و فکر کنی همه دوستای قدیمی چقدر عوض شدن و تو هنوز خل و چل موندی.
چقدر بده هر روز صبح به امید یه اتفاق از خواب بیدار شی با اینکه ته دلت مطمئنی اون معجزه لعنتی هیچ وقت از راه نمیاد.
چقدر بده حوصله نوشتن نداشته باشی بعد همه بهت بگن:چرا چند وقته اینقدر مزخرف مینویسی؟
چقدر بده بی خبری...

چهارشنبه 29 مرداد ماه سال 1382

هر کس به طریقی دل ما میشکند
بیگانه جدا دوست جدا میشکند
بیگانه اگر میشکند حرفی نیست
از دوست بپرسید چرا میشکند

مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد لطفا مجددا شماره گیری نفرمایید!

سه شنبه 28 مرداد ماه سال 1382

امروز ساعت ۷:۳۰ کلاس زبان داشتم.ساعت ۸ با صدای مامان از خواب پریدم:راستی تو امروز کلاس داشتی؟!شروع کردم دعوا با مامان که چرا منو بیدار نکردین.اگه امروز هم دیر میرسیدم این ترم پرپر.آژانس گرفتم و از شانسم ترافیک هم بود.معلممون هیچی نگفت.برگشتنه با تاکسی و اتوبوس برگشتم که واسه مامان یه چیزی بخرم.همه خیابونای اطراف خونه رو گز کردم اما چیزی به فکرم نرسید آخرش هم یه دسته گل و یه جعبه شیرینی خریدم.اما مامان خوشش اومد.میگفت انتظار نداشتم برام چیزی بخری!وقتی میشه کسی رو به این راحتی خوشحال کرد چرا این کارو نکنیم؟
من میخوام خودم برای داشتن کامنت اقدام کنم.اما نمیدونم باید چی کار کنم.اگه کسی میتونه کمکم کنه لطف کنه و میل بزنه.ممنون میشم.

یکشنبه 26 مرداد ماه سال 1382

راستش من از سه تا چیز خیلی میترسم:
۱- غرق شدن توی دریا.با اینکه شنا بلدم به نظرم خیلی احساس وحشتناکیه آدم بره پایین بعد نتونه بیاد بالا.
۲- از تصادف و رانندگی هم خیلی میترسم.مثلا اینکه عابری رو زیر بگیرم یا بزنم به ماشینی یا برعکس!(یعنی ماشینی بزنه به من).برای همین هیچ وقت سعی نمیکنم رانندگی یاد بگیرم.مخصوصا اینکه رانندگی توی تهران یه جور آکربات بازیه.
۳- اوهوم...ها؟...آها....چی؟...خوب...من از سوسک میترسم!اینکه دیگه توضیح نمیخواد.


پیوست:این نظر نداشتن هم مصیبتیه.از همه بیخبرم به جز متولد ماه مهر.نظر خرابه ایمیل که سرجاشه.راستی نوشین جونم تولد وبلاگت مبارک یه عالمه.


سه شنبه 21 مرداد ماه سال 1382

بابا بلاگ اسکای!بابا امکانات!بابا دو هفته!این دیگه آخرش بود.حالا چه کنیم با این وضع؟
راستی.روز نوجوان مبارک!

دوشنبه 20 مرداد ماه سال 1382

از آنجایی که بنده تازه از مسافرت برگشته ام و از آنجایی که دریا کلی بهم چسبید و از آنجایی که کلی خوش گذشت و از آنجایی که همه لینکهایی که دادم لای گچه و من علاوه بر اینها یه عالم وبلاگ خوشگل دیگه هم میخونم و از آنجایی که قراره خونه رو جارو کنم و از آنجایی که به احتمال ۹۹/۹۹ درصد من این ترم زبان رو فل میشم و از آنجایی که حوصله نوشتن ندارم (تازه اومدن آخه) و از آنجایی که نظرخواهی هنوز خرابه و من نمیتونم نظر بگیرم(به جهنم) و نظر بدم(اینکه نمیشه برای کسی نظر داد خیلی وحشتناکه) و از آنجایی که من الان میخوام برم پس فعلا نمینویسم!موفق باشید و شاد.خاطرات سفر هم در اولین فرصت مینویسم(نه که قبلی رو نوشتم!)

پنجشنبه 16 مرداد ماه سال 1382

خیلی وقته نوشتنم نمیاد.اون روزای اول که این وبلاگ رو زدم یه عالمه شوق و ذوق داشتم.اما الان همه ش نگرانم.باید مواظب باشم.مواظب باشم که با حرفام دل کسی رو نشکونم.کسی رو ناراحت نکنم.به کسی برنخوره با حرفای من.تازه نظرخواهی هم که خرابه.روزای اول خوب بود.اما الان نه.داشتم وبلاگم رو میخوندم.این یه هفته اخیر همه ش تلگرافی نوشتم.تازه خیلی وقته شعر ننوشتم.تازه با اینکه به فال زیاد اعتقاد ندارم اما از اینجا فالم رو خوندم.باور کنید حاضرم تو نظرخواهی یه عالم فحش بشنوم.الان با فحش هم یه عالم پرانگیزه میشم!فردا دارم میرم مسافرت.فکر کنم تا برگردم نظرخواهی هم درست بشه.منم درست میشم!

چهارشنبه 15 مرداد ماه سال 1382

این ای-میل هم برای وقتهایی که نظرخواهی میره لای گچ خوبه ها.فکر کنم تا حالا همه میلها رو جواب دادم.اگه مال کسی رو جواب ندادم تو نظرخواهی بنویسه در اسرع وقت جواب میدم.(توضیح مترجم:الان کاملا معلوم شد صاحبخونه یه آدم از موقعیت سواستفاده کن میباشد.چرا؟کاملا واضحه.شما چه جوری میخواهید وقتی نظرخواهی وجود نداره تو نظرخواهی بنویسید:جواب میل منو بده یالا!اگه فهمیدید ما رو هم خبر کنید)

سه شنبه 14 مرداد ماه سال 1382

ای بابا.مثل اینکه این مدیران بلاگ اسکای معنی دو هفته رو نمیدونن.بهشون بگین دم در منتظر باشن من با یک روش مسالمت آمیز!!دو هفته رو براشون معنی میکنم.من دلم نظر میخواد...

دوشنبه 13 مرداد ماه سال 1382

باور کنید خیلی سخته!اینکه آدم وقتی از یه چیزی خوشش میاد به همون اندازه هم از همون چیزه بدش بیاد.بدش بیاد که نه.یه چیزی تو همون مایه ها.شاید تقصیر من نیست.تقصیر خودشونه....باور کنید خیلی سخته!!


1 2 >>

صفحه اصلی

مکاتبه

آرشیو

بازدیدکنندگان 176908