|
|
| دوشنبه 31 شهریور ماه سال 1382 |
|
|
| امکان داره اون فرشته هه که اون بالا خوابیده همون پری کوچک غمگینی باشد که صبح از یک بوسه می میرد و شب از یک بوسه به دنیا می آید؟ |
|
|
|
| یکشنبه 30 شهریور ماه سال 1382 |
|
|
|
آخ که چه حالی داره وقتی داری کارتها و نامه هات رو مرتب میکنی.میرسی به نامه های یه دوست قدیمی بعد یادت میاد امروز تولدشه.باید یادت بمونه بعد ازظهر بهش تلفن کنی.با صدای زنگ تلفن از جا میپری.همون دوست قدیمیه...
آخ که چه حالی داری وقتی داره از کوه میری بالا.پنج دقیقه یک بار غر میزنی که خسته شدم.اما وقتی یاد سردرد امروزت می افتی که بدون شک از این هوای آلوده ی لعنتی بوده خستگیت در میره...
آخ که چه حالی داره ساعت 11 شب بشینی بستنی لیس بزنی و به خاطرات روزهای دور پدر بزرگ گوش بدی......
آخ که چه حالی داره هی بری دم کیوسک روزنامه فروشی مجله ها رو زیرو رو کنی و سراغ چلچراغو بگیری بعد آقاهه بگه عصر میاد تو عصر برگردی و قبل از اینکه یه کلمه حرف بزنی آقاهه بگه:ببخشید خانوم.نیومده هنوز.....
آخ که چه حالی داره وقتی توی اتاقت شتر با بارش گم میشه تو بشینی وسط اتاق و انشاهای دوران راهنمایی رو بخونی و کیف کنی....
آخ که چه حالی داره وقتی تو ماشین میخوای از این نوارای خودت بذاری اما مامان میگه من با نوارای تو تصادف میکنم!تو هم یک نوار قدیمی بذاری و زیر لب زمزمه کنی:تو ای پری کجایی که رخ نمی نمایی....
آخ که چه حالی داره همین دلخوشی های کوچک همین حس های احمقانه همین زندگی....... |
|
|
|
| پنجشنبه 27 شهریور ماه سال 1382 |
|
|
یک توصیه ی دوستانه:هیچ وقت بدون اینکه دندونتون بی حس بشه پرش نکنین.من امتحان کردم.یه ذره درد داره! |
|
|
|
| چهارشنبه 26 شهریور ماه سال 1382 |
|
|
|
و از این روست که باید بازگردم
به جاهای بسیاری در آینده
تا بیابم خود را
و بکاوم در خویش
بی حضور شاهدی جز ماه
و آنگاه سوت بزنم شادمانه
و بپویم خرامان بر تخته سنگ ها و کلوخهای خاک
بی کسب و کاری جز زندگی
بی خویش و پیوندی جز راه
(پابلو نرودا)
این متن رو 5/5/1382 توی دفتر خاطراتم نوشتم.گفتم بذارمش اینجا.شما هم بخونین.البته توجه کنید کمی سانسورش کردم.قاعدتا آدم یه سری چیز توی تنهایی و دفترش می نویسه که دوست نداره بقیه بخونن:
....آخی..چقدر خوبه که هر چی خواستی میتونی بنویسی.هر چرت و پرتی که دلت خواست میتونی بگی.میتونی خودت باشی بدون نقاب.بدون اینکه هی آرزوهای الکل پرتاب کنی تو چشم و چال این و اون.چقدر خوبه که با خودکار می نویسی.دستات رو جوهری می کنی.محکم خودکار رو فشار می دی رو صفحه های سفید کاغذ تا تموم دلتنگیهات از لبه خودکار بریزه روی صفحه های سفید.چقدر خوبه که راحت میتونی راحت از همه چی بنویسی.چقدر خوبه که دستات تلق تلق اون کلیدهای بی روح کامپیوتر رو فشار نمی دن.دلم برای دفتر خاطراتم یه عالم تنگ شده بود.چقدر دلم تنگ شده بود برای اینکه خودکار رو بگیرم توی دستام.بدون اینکه نگران حرفای بقیه باشم از هر چی دلم خواست بگم.راستش از وبلاگ نویسی خسته شدم.نه اینکه خسته شدم ها.نه.خسته شدم از اینکه هی باید مواظب حرفام باشم که مبادا کسی ناراحت بشه.توی این دفتر لعنتی دوست داشتنی خودم هر چرت و پرتی دلم بخواد میگم.اما به وبلاگ نویسی عادت کردم.راستش دوستش هم دارم.راستش فکر میکنم بهش دلبسته هم شدم.اما این دفتر یه چیز دیگه س.یه چیزی که فقط متعلق به منه.فقط برای خودمه.برای دل خودم.اینکه یه چیزی فقط و فقط و فقط متعلق به لحظه های خودت باشه خیلی دلپذیره.برای همینه که دفتر خاطراتموخیلی دوست دارم.....
خوب بقیه ی نوشته م یه چیزایی بود که دوست ندارم با بقیه قسمت کنم.فکر کنم دیگه یاد گرفتم وبلاگ با دفتر خاطرات فرق داره.دارم سعی میکنم خودم باشم.توی هر دو تاشون. |
|
|
|
| سه شنبه 25 شهریور ماه سال 1382 |
|
|
|
سرسبزترین بهار تقدیم تو باد
آواز خوش هزار تقدیم تو باد
گویند که لحظه ای است روییدن عشق
آن لحظه هزار بار تقدیم تو باد
مژگان عزیزم تولدت مبارک.شاید کوچکترین کاری که میتونم برات بکنم اینه که اینجا تولدت رو بهت تبریک بگم.دلم میخواد بدونی جای خواهر نداشتمو برام پر کردی.توی این یه سال خیلی جاها با مهربونی کمکم کردی.بابت همه چیز ازت ممنونم.هر جا که هستی همیشه ی همیشه شاد و سبز باشی.شعر بالا هم مال خودم نیست ها! |
|
|
|
| سه شنبه 25 شهریور ماه سال 1382 |
|
|
|
با هر چه عشق
نام تو را می توان نوشت
با هر چه رود
نام تو را می توان سرود
بیم از حصار نیست
که هر قفل کهنه را
با دستهای روشن تو می توان گشود
(محمدرضا عبدالملکیان)
مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد.لطفا شماره گیری نفرمایید. |
|
|
|
| یکشنبه 23 شهریور ماه سال 1382 |
|
پراکنده |
|
امروز از اون روزای احمقانه ست.از اون روزایی که آدم دلش میخواد تموم نشن.تا آخر دنیا ادامه داشته باشن.از اون روزایی که آدم تا دلش بخواد میتونه دیوونه بازی در بیاره.دیشب خوابم نمی برد.اومدم رو مبل سالن دراز کشیدم.چشمامو بستم و گوسفندها رو شمردم تا چشمام سنگین شد.یهو از خواب پریدم.دیدم رو تخت خودمم.کی اومده بودم اینجا؟یه عالم فکر کردم چه شکلی یه دفعه از اینجا سر درآوردم؟هیچی به فکرم نرسید.چشمامو بستم و کم کم خوابم برد.بعد از مدتها یه خواب خوشگل دیدم.از اون خوابها که دلت میخواد کششون بدی و بیدار نشی.یادم نیست چی بود.هر چی بود پر از خوبی و خوشی بود.عینهو آخر قصه های شاه پریان.به این هفته ی آخر تابستون چنگ زدم.هوار تا کار ریختم روی سر خودم....وای چقدر دارم پراکنده حرف میزنم.نگفتم امروز از اون روزای عجیبه. |
|
|
|
| شنبه 22 شهریور ماه سال 1382 |
|
|
|
لوازم تحریری غلغله ست.به زور خودم رو جا میدم.یه سری خرت و پرت میخرم.کتابامو میگیرم.دارن از دستام میفتن.کی تابستون تموم شد؟هنوز یه عالم کار مونده که دوست داشتم بکنم.پس کو اون همه شاهکار ادبی که قرار بود توی تابستون بنویسم؟روسریم داره لیز میخوره.پاکت نامه داره از دستم میفته.افکارم دارن از توی مغزم میرن بیرون.کیسه ی مداد خودکارها رو محکم تر میگیرم.دستم رو حلقه میکنم دور کتابها.از بین همه ی چیزایی که خریدم فقط جامدادیو رو دوست دارم.همون که روش عکس اسنوپیه.فکر کنم دست دخترداییم که تازه داره میره مدرسه دیده بودمش.دلم خواسته بود.فکر کنم برای مهدکودک مناسبتره تا دبیرستان!خانومه میگه:بازم جامدادی داریم ها.میگم:همینو میخوام.خوشگله.دلم میخواد مثل بچه ها پا بکوبم زمین.به مامانم بگم از این جامدادی ها میخوام.از همه رنگش.ده تا برام بخر..آوازه خوان زنگ میزنه تو گوشم:باز ای الهه ناز....با این صدای ناجورم باهاش میخونم.لپم هنوز باد داره.آخ...ماشینه بوق میزنه.دارم دستی دستی خودمو به کشتن میدم.گر دل من نیاسود...از گناه تو بود.....راننده چند تا فحش بهم میده.من که اینقدر میترسم پس چرا مثل بز از خیابون رد میشم؟برگها زیر پام قرچ قرچ میکنن.هنوز پاییز نشده این همه برگ ریخته.مثل خلها روی برگها لی لی میرم.دلم میخواد تا آخر دنیا برم و برم و برم.آخ..کتابا از دستم میفتن.به جهنم.پاکت نامه رو میندازم تو صندوق پست.ای نامه که میروی به سویش....میرسم خونه.کتابارو پرت میکنم روی میز.آهنگ رو عوض میکنم.ای بهار دلنشین....از این آهنگ عطرهای دوست داشتنی میزنه بیرون آدم یاد یه عالم خاطرات دوست داشتنی میفته.با ذوق جامدادی رو نشون مامان میدم:ببین چقدر خوشگله.میگه:آره.چلچراغ رو میگیرم و شروع میکنم ورق زدن.پرتش میکنم اونور و زمزمه میکنم:تا بهار دلنشین... |
|
|
|
| جمعه 21 شهریور ماه سال 1382 |
|
|
| به نظر شما آدم وقتی حرفی برای گفتن نداشته باشه چی کار کنه؟به زور نمیشه وبلاگ نوشت که.اما از آنجایی که حرف حرف میاورد من هم هی میام اینجا تلگرافی مینویسم بلکه حرفه بیاد.اما مثل اینکه حالا حالا ها خیال اومدن نداره. |
|
|
|
| سه شنبه 18 شهریور ماه سال 1382 |
|
|
همیشه امام علی رو دوست داشتم.از بچگی.برام نماد همه ی چیزای خوب بود.جدا از امامتش از انسانیتش خیلی خوشم میومد.برام شده بود اسطوره.مثل قهرمان فیلمها.بزرگتر که شدم یاد گرفتم یه جور دیگه به دور و بر نگاه کنم.امام علی از فیلم اومد بیرون.باور کردم یه همچین آدمی خیلی وقت پیش زندگی میکرده.الان برام نماد خیلی چیزاست.تمام چیزایی که توی این دوره و زمونه خیلی کمیاب شدن.....عیدتون مبارک.همیشه سبز باشید و پر از خوشی. |
|