lahzah

چهارشنبه 30 مهر ماه سال 1382

یه مدت زده بودم تو خط فروغ و دیوونه بازی و پاییز و آره و اینا!سه ، چهار روز بیشتر طول نکشید و آدم شدم.اگه بیشتر طول می کشید دراینجا رو تخته میکردم.از بس که هی رفته بودم تو نخ:آخرش که چی؟دوحالت داره.یا خدا رو شکر کنین که زود آدم شدم.یا هی بزنین تو سر و کله ی خودتون که اگه یه کم طولانی تر میشد الان شما مجبور نبودید این چرندیات رو بخونین!راستی فیروزه جونم ممنون.

دیروز که داشتم دفتر خاطراتم رو ورق میزدم و نوشته های یه هفته ی اخیر رو میخوندم کلی دلم برای خودم سوخت بسکه ناامید بودم!


یکشنبه 27 مهر ماه سال 1382

دیروز از اون روزای مزخرف بود.از صبحش اخلاقم شده بود عین سگ.یه حس احمقانه پیچیده بود توی کله م.سر کلاس یکی از معلمها بهم گیر داده بود.منم وقتی دیدم اینقدر روم حساسیت داره کاری نمی کردم عصبانی بشه.روش که به تخته بود چند دقیقه یک بار برمیگشت منو غافلگیر کنه.کلاس ساکت بود.یه دفعه برگشت گفت:برو بیرون!گفتم:واسه چی؟گفت:حرف زدی!گفتم:من کی حرف زدم؟گفت:خودم دیدم.قبلش به چند نفر دیگه هم گیر داده بود.همه شون معذرت خواهی کردن تموم شد رفت.اما من که کاری نکرده بودم معذرت خواهی کنم.منم کیفم رو کوبیدم روی میز و از کلاس اومدم بیرون.تا اومدم بیرون سردردم خوب شد!مطمئنم باهام لج شده حسابی.یک ساعت تو حیاط راه رفتم تا زنگ خورد.معمولا این مواقع آدم احساس خوبی نداره،اما من احساس بدی نداشتم.یه جورایی شاد هم بودم.خدا به خیر بگذرونه!


پیوست:به جان خودم همه ی کامنتهای قبلی رو جواب دادم!باور نمی کنید؟برید ببینین!

جمعه 25 مهر ماه سال 1382

1- عجیبه!هیچ علاقه ای ندارم شرکت کنم در قرار دوستان عزیز بلاگ اسکایی.انگار خیلی چیزا عوض شده.نمی دونم چرا.شاید دلم نمیخواد اون تصویری که از تک تکتون نو ذهنم ساختم یه چیز دیگه بشه.شاید هم دلم نمیخواد اون تصویری که شما از من دارید وارونه دربیاد.برای قرار اول خودمو خفه کردم بیام اما نشد.الان که موقعیتش رو دارم هیچ انگیزه ای برای شرکت در قرار ندارم.در هر صورت برای همه تون آرزوی موفقیت دارم.به هر کی میره خیلی خوش بگذره.راستی می تونین برین اینجا برای فهمیدن چیزای بیشتر در مورد این قرار.

2- یکی از وبلاگهایی که خیلی دوستش دارم اینه.به نظرم به طرز وحشتناکی صادقانه و دوست داشتنی می نویسه.مخصوصا اینکه نویسنده ش هم به طرز وحشتناکی دوست داشتنیه.

3- دلم نمیخواد عوض بشم.اما ظاهرا مجبورم.هر کی از راه می رسه دقی میزنه تو سرم که خانم باش.دوستانی که دارین اینجا رو میخونین به نظرتون میاد من خیلی شیطونم؟

4- میدونم تنبلی میکنم.میدونم باید به وبلاگ تمام کسانی که به اینجا سر میزنن و پیامهای خوشگل خوشگل میذارن برم.اما اونقدر کار هوار کردم رو سر خودم که به خیلی از کارایی که باید بکنم نمیرسم.برای اینکه از خجالتتون در بیام سعی میکنم بعضی از کامنتها رو زیر خودش جواب بدم.

5- امروز بازی پرسپولیس و استقلاله.تا حالا نگفته بودم از فوتبال خوشم میاد؟


چهارشنبه 23 مهر ماه سال 1382

نوشتن حوصله میخواد و حرف.من الان نه حوصله دارم نه حرف....


جمعه 18 مهر ماه سال 1382

مجازی یا واقعی؟مساله این است!

دنیای من دو دسته میشه:دنیای واقعی و دنیای مجازی.

بنابراین آدمای دنیای من دو دسته میشن:آدمای واقعی و آدمای مجازی.

از بین این آدما دو جور دوست دارم:دوستای واقعی و دوستای مجازی.

حالا یه مشکل برام پیش اومده:دوستای واقعی ام و دوستای مجازی ام دارن قاطی پاتی میشن.

گاهی وقتها احساس می کنم اون صورتکهای خندان یاهو واقعی تر از از خنده های اجباری دوستای دنیای واقعیه.

گاهی وقتها فکر میکنم چه جوری میشه کسی رو ندیده و نشناخته دوست داشت؟

بعد یاد دوستای مجازی ام می افتم که چقدر دوستشون دارم.

گاهی وقتها فکر میکنم آدمای دوروبرم انگار صورتک کشیدن رو صورتشون.

بعد یاد احساسات صادقانه ی آدمای مجازی می افتم توی وبلاگاشون.

گاهی وقتها یاد دوستای واقعی ام می افتم که وقتی باهاشون صحبت میکنم مستقیم نگاه میکنن توی چشمام.

اون وقت یادم می افته تا حالا چشمای دوستای مجازی ام رو ندیدم.

گاهی وقتها به دوستای دنیای واقعی ام فکر میکنم،وقتایی که می خندن،اشک می ریزن،دلتنگ میشن،خوشحال میشن....

بعد فکر میکنم تا حالا احساسات واقعی دوستای مجازی ام رو دیدم؟

بعد گیج میشم....

حالا چی کار کنم؟

نباید بگذارم دوستام اینقدر قاطی پاتی بشن!


پنجشنبه 17 مهر ماه سال 1382

روز جهانی کودک بر همه تون مبارک!

چهارشنبه 16 مهر ماه سال 1382

این شعر رو دیروز گفتم:

و من ایستاده در انتهای لحظه های مبهم دلتنگی

به حضور سبز و ساده ی تو می نگرم

که از میان آن همه تردید و خستگی

با نگاهی آشنا مرا

و دلتنگی هایم را

به سوی روشنی می خواند

من قدم بر می دارم

با هر قدم لحظه هایم سبز و سبزتر می شود

اما افسوس

که روشنی هایم را

میان ازدحام تردید و دلتنگی

پشت سر جا می گذارم!


شنبه 12 مهر ماه سال 1382

وای باران باران

شیشه ی پنجره را باران شست

از دل من اما

چه کسی نقش تو را خواهد شست؟

(حمید مصدق)

1- اولین بارونهای پاییزی یه حس احمقانه و دوست داشتنی دارن.آدم دیوونه میشه.حاضره ساعتها بشینه زیر بارون.خیس خیس بشه اما جیک نزنه.یه حس دلتنگی هم دارن.آدم نمیدونه برای چی دلتنگه.کلا روزای بارونی رو دوست دارم.احساس میکنم آدما تو روزای بارونی بیشتر به فکر همن.بیشتر همو میفهمن.کمتر به هم تنه میزنن توی پیاده روها....

2- توی کامنتهای مطلب قبلی همه تون جمیعا به این نتیجه رسیدین که اتفاقا خیلی هم خوبه که آدمها فکر همو بخونن!چند نفر هم نتیجه گیری کردن که بنده حتما دزدی،کلاهبرداری چیزی هستم که میترسم کسی فکرمو بخونه.اما واقعا چند نفر حاضرن همه ی افکار،آرزوها دلتنگیها و رویاهاشون رو با بقیه شریک بشن؟فکر نمیکنین اون چیزی که توی مغز آدمه تنها چیزیه که مالک مطلقش خودشه؟بعضی وقتها خوبه آدم چند تا از رویاهاش رو برای خودش نگه داره تا فقط تو آسمون خودش پرواز کنن.ضمنا فکر میکنم اگه اون معلمه میفهمید تو مغزم چی میگذره با مغز از پنجره پرتم میکرد بیرون!

3- ببینم از این افسردگی های پاییزی سراغ شما نیومده که؟از بس هر کی رو دیدم دچار موجهای پاییزی شده امروز یه دفعه برای 5 دقیقه حس کردم از زندگی خسته شدم!


سه شنبه 8 مهر ماه سال 1382

امروز یه حس وحشتناک بهم دست داد.سر کلاس نشسته بودیم.یکی از معلم ها که باهاش مشکل دارم داشت حرف میزد.توی ذهنم داشتم دق و دلیهام رو سرش خالی میکردم.یه دفعه دیدم داره به من نگاه میکنه.احساس کردم داره فکرمو میخونه.یه آن ترسیدم.اگه آدما میتونستن فکرای همو بخونن چی میشد؟من که ترجیح میدادم بشینم تو خونه و جایی نرم!


یکشنبه 6 مهر ماه سال 1382

دیروز یه دفعه حس شعرم بعد از سه ماه گل کرد.نشستم یه سری چرت و پرت نوشتم که حالا به اسم شعر میدم به خورد شما.خیلی جاها سکته زده و وزن به هم خورده.خودمم فهمیدم اما هر چی فکر کردم چیزی به نظرم نیومد جاشون بذارم.اینم از این:

لحظه لحظه سطر سطر

شعر ناب زندگی

لحظه های پر تپش سطرهای خستگی

می نویسم از درخت

از درخت و کوه و دشت

صفحه صفحه لحظه ها سبز می شود

میان دفتر دلم گلی باز می شود

لحظه ها یکی در میان

گاه سبز و گاه سرخ

گاه رنگ آن گل لطیف

که از میان برفها بلند می شود بزرگ می شود

گاه سفید رنگ برف

یا سیاه رنگ غم

میان لحظه های زندگی

میان دود و غبار و خستگی

میان شادی سپید کودکی ظریف

یا نگاه آن عروسک نحیف

دست و پا می زنم

گاه غرق می شوم

در این میان

میان واژه ای به نام زندگی

گاه گم می شوم!



1 2 >>

صفحه اصلی

مکاتبه

آرشیو

بازدیدکنندگان 176939