lahzah

پنجشنبه 29 آبان ماه سال 1382

نمی دونید توی این یه هفته چقدر با خودم کلنجار رفتم.میخواستم اینجا رو تعطیل کنم،دیگه نمی خواستم بنویسم.احساس می کنم بدجوری به این دنیای کوچکی که این دوروبرا برای خودم ساختم وابسته شدم،احساس می کنم بدجوری اون فرشته کوچولو رو که اون بالا خوابیده دوست دارم،احساس می کنم هر چی بیشتر به وبلاگم وابسته میشم بندهایی که منو به دنیای بیرون وصل کرده گسسته میشه.کتابامو میذارم جلوم تا درس بخونم،وقتی به خودم میام یه عالمه خوندم بدون اینکه یک کلمه فهمیده باشم.نباید این شکلی توی دنیای مجازی حل می شدم،نباید به دوستای مجازی وابسته می شدم،اما نمی تونم این وبلاگو تعطیل کنم،می دونم که نمیتونم.دوستای مهربونی توی این مدت پیدا کردم،به کمک همین صفحه ی صورتی،به کمک همین لحظه های کاغذی.تعطیل نمی کنم.می نویسم منتها بدون حس وابستگی!


چهارشنبه 28 آبان ماه سال 1382

من چرا حوصله ی هیچ کاری رو ندارم؟مخصوصا آپ تو دیت کردن اینجا رو.خدایا یک فروند حوصله به ما عطا کن که به شدت نیازمندیم!


شنبه 24 آبان ماه سال 1382

کاش بارون بباره!

1- همه چیز خنثی و معمولیه.من منتظر بارونم.بارون از اون اتفاقات خنثی و معمولی نیست.کاش بارون بباره...

2- همه چیز به هم ریخته.من،دقیقه ها،ثانیه ها،لحظه ها،روزها...همه چیز باید برگرده سر جای خودش.کاش بارون بباره...

3- هوای تهران به شدت آلوده ست.آدم یه لحظه میره بیرون سرش درد می گیره.کاش بارون بباره...

4- 125 روز مونده تاعید،تا بهار.من عاشق بارونای بهاری ام.سرشارن از حس زندگی.کاش بارون بباره...

5- فکر کن صدای شرشر بارون بپیچه توی گوشت،فکر کن برگها از طراوت خیس بشن،فکر کن مردم چترهاشونو باز کنن و توی پیاده رو ها تند و تند راه برن،فکر کن خیس بشی از بارون،آخ که چه حالی داره!کاش بارون بباره...

6- بارون،بارون،بارون.من دلم بارون میخواد،کاش بارون بباره!


جمعه 23 آبان ماه سال 1382

می دونی با این کارات روی اعصابم راه میری؟این جوری ادامه بدی تا آخر این هفته موفق می شی اعصابموحسابی خط خطی کنی،اونوقت دیگه اگه زدم به سیم آخر هیچ مسئولیتی رو قبول نمی کنم ها،گفته باشم!


دوشنبه 19 آبان ماه سال 1382

من همیشه دلم می خواست یه برادر بزرگ داشته باشم.اما هیچ وقت این آرزوم برآورده نشده.به جاش از دار دنیا یک عدد برادر دارم که از خودم کوچیکتره.یکی از دلایلی که هی اینجا رو سانسور می کنم همین خان داداشه!خدا نکنه من یه ذره آه و ناله کنم یا یه چیز خارج بنویسم بچه تا یه هفته بهونه میاد دستش تا دهن ما رو صاف کنه!وقتی که وبلاگ زدم خیلی سعی کردم نفهمه.اما خودتون حساب کنید یکی که هر وقت می شینین پای کامپیوتر مثل اجل معلق از راه می رسه(الان هم اومد وایساد بالا سرم!) میشه نفهمه آدرس وبلاگو.خلاصه من که وبلاگ زدم اینم هوس کرد رفت یه وبلاگ زد به اسم شهرفرنگ.گاهی وقتها که از دستش در می ره بانمک می نویسه.اما در کل وبلاگش....خب خودتون برید بخونین،ولی خودمونیم اگه من لو نمی دادم صد سال هم نمی فهمیدید ما خواهر برادریم.


یکشنبه 18 آبان ماه سال 1382

گوشی رو برداشت.سلام کردم.جواب سلامم رو داد.گفتم:خوبی؟

- ممنون.تو خوبی؟

- مرسی،بد نیستم.چه خبرا؟

- هیچی.سلامتی.شما چه خبر؟

- می گذره.

- آها.

ـ ...

ـ ...

- خوب دیگه چه خبر؟خوش می گذره؟

- ای،بد نمی گذره.

- ...

- ...

- خوب،ببین مامانم صدام می کنه،مرسی که زنگ زدی.

- خواهش می کنم.کاری نداری؟

- نه.خداحافظ.

- خداحافظ.

گوشی رو تق کوبیدم و به تلفن های دوساعته ی پارسال فکر کردم.لعنت به این زمان لعنتی که همه چی رو توی خودش حل می کنه و می بره...


جمعه 16 آبان ماه سال 1382

این روزها، روزهای بی تفاوتی اند انگار.اما می دونم.اون بارونی که قراره منو بشوره،اون بادی که قراره بوزه و من رو با خودش ببره،اون لحظه ای که من باید تسلیمش بشم تو راهه...توی یکی از همین روزهای معمولی و خنثی اون اتفاقی که باید بیفته می افته.اون چیزهایی که قراره از راه بیان و همه چی رو عوض کنن توی معمولی ترین لحظات از راه میان،درست وقتی که اصلا انتظارش رو نداری.


چهارشنبه 14 آبان ماه سال 1382

همه چی برای شماره ی اول خیلی چپ اندر قیچی شد!تاریخ غلطه.ای-میل و نظر هم که هیچی!اما خب ما برای همینش هم کلی زحمت کشیدیم.قرار بود خیلی زودتر از اینا در بیاد.اما اگه بدونین چقدر مشکل داشتیم.خودم از مطلب تداعی خیلی خوشم اومد.شما هم بخونین.اگه هم نظری بود فعلا برای من ای-میل بزنین تا شماره ی دوم.ضمنا قراره طراحی هم یه عالم خوشگل بشه.شاد باشید و پیروز.

سه شنبه 13 آبان ماه سال 1382

ما چند نفریم.چند تا دختر نوجوون سرشار از آرزوهای طلایی.چند تا دختر نوجوون که همه چیز رو سبز و آبی میخوایم.گاهی وقتها هم صورتی و نارنجی.ما دور هم جمع شدیم تا یه جای کوچیک از این دنیای بزرگ رو به نام خودمون کنیم.سایتمون راه افتاد!چقدر حرص خوردیم بماند.مهم اینه که قراره به اون چیزی که میخوایم برسیم.شما هم بفرمایین.این هم آدرس سایتمون:سنگ کاغذ قیچی.


یکشنبه 11 آبان ماه سال 1382

من امروز دچار حالات نوسانی شدم.پنج دقیقه دچار یاس فلسفی میشم،پنچ دقیقه بعد بشکن می زنم.من میگم امروز اگه بخوام وبلاگ بنویسم به احتمال فراوان یه سری نوسانات ایجاد می شه.فعلا هم من بی خیال میشم هم شما.اینارو نوشتم که اعلام کنم هنوز نمردم! به جان همین این قول می دم از این به بعد مثل دختر خوب زود به زود آپ تو دیت کنم!(آخی،بیچاره این !دیوار کوتاه تر از تو نبود؟)



1 2 >>

صفحه اصلی

مکاتبه

آرشیو

بازدیدکنندگان 176947