|
|
| چهارشنبه 27 اسفند ماه سال 1382 |
|
|
|
باز کن پنجره ها را که نسیم
روز میلاد اقاقی ها را جشن می گیرد
و بهار
روی هر شاخه کنار هر برگ
شمع روشن کرده ست
همه ی چلچله ها برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آواز شده ست
و درخت گیلاس
هدیه ی جشن اقاقی ها را
گل به دامن کرده ست
باز کن پنجره ها را ای دوست
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت؟
برگها پژمردند؟
تشنگی با جگر خاک چه کرد؟
هیچ یادت هست؟
توی تاریکی شب های بلند
سیلی سرما با تاک چه کرد؟
با سر و سینه ی گلهای سپید
نیمه شب باد غضبناک چه کرد؟
هیچ یادت هست؟
حالیا معجزه ی باران را باور کن
و سخاوت را در چشم چمن زار ببین
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه تنگ
با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی ها را جشن می گیرد!
خاک،جان یافته است
تو چرا سنگ شدی؟
تو چرا این همه دلتنگ شدی؟
باز کن پنجره ها را
و بهاران را
باور کن!
(فریدون مشیری)
* آیدای عزیزم و جناب آقای حامد خان بسیار محترم!!! تولدتون مبارک.همیشه شاد باشید و سرشار از آرزوهای رنگی.
*من همه ی خرت و پرتهام رو از بچگی تا حالا نگه داشتم.یه چیزایی که خودمم نمی دونم به چه دردی می خوره.دیروز که داشتم اتاق تکونی! می کردم یه چیزایی پیدا کردم که کلی ذوق مرگ شدم.دفتر دیکته ی کلاس اول دبستانم،یه سری از شعرهایی که در عنفوان نونهالی سروده بودم،وسایل خاله بازیم،مجله های بچگیم،پازل کلاه قرمزی و پسر خاله...نتیجه این شد که همه ی وقتم رو تلف کردم و به جای تمیز کردن اتاق نشستم شعرها و انشاها و مجله هام رو خوندم و دیگه وقت نشد اتاق رو تمیز کنم!
*راستی...عید برفی تون یه عالم مبارک باشه.امیدوارم سال قشنگی داشته باشید پر از خوبی و خوشی و مهربونی و سلامتی و ....(هر چی دلتون میخواد داشته باشید از طرف من توی سه نقطه بگذارید،بعد به خودتون هدیه بدید!) |
|
|
|
| دوشنبه 25 اسفند ماه سال 1382 |
|
|
|
* این روزهای لعنتی چرا اینقدر دیر می گذرند...؟
* انتظار نداشتم کسی از یادداشت قبل چیزی بفهمه.امیدوارم کسی که باید می خوندش خونده باشه!
*چه بارونی اومد توی این چند روزه!بوی عید و بهار میاد.می شنوی؟
*مرز بین آدمیت(!) و دیوونگی یه خط باریکه.من الان وسط اون خطه می باشم!هنوز تصمیم نگرفتم در کدوم حالت بیشتر خوش میگذره!
*چند روزه سرما خوردم.دیروز دیوونگی ام گل کرد و با یکی از دوستام زیر بارون از مدرسه با اتوبوس برگشتیم خونه.این اتوبوس ها چقدر شلوغند!نمی دونم دقیقا چند تا پا رو لگد کردم و چند بار لگد شدم.وقتی رسیدم خونه سر تا پام خیس بود.مامان یه جورایی نگاهم کرد و گفت:چرا آژانس نگرفتی؟منم هیچی نگفتم.طبیعیه که حالم بدتر شد.اما اگه بدونید چقدر خوش گذشت!
*چقدر بده بی خبری!
*من الان کشفیدم که آهنگ وبلاگمو بسیار دوست می دارم.یه جورایی حال آدمو خوب می کنه!
*این روزهای لعنتی چرا اینقدر دیر می گذرند...؟ |
|
|
|
| پنجشنبه 21 اسفند ماه سال 1382 |
|
|
| مدتهاست که فقط حرف می زنی و حرف می زنم و حرف می زند.مدتهاست که کسی حرف نمی زند و سکوت حرف می زند و حرف می شود سکوت و سکوت می شود حرف! |
|
|
|
| چهارشنبه 13 اسفند ماه سال 1382 |
|
|
|
äÈíÏÈÐíÈÐíäÈÈÐÇáÈ
اگر تونستید اینا رو ترجمه کنید بهتون جایزه میدم!
*دیروز رسیدم خونه و زنگ زدم.کسی خونه نبود.در همین حال یکی از همسایه ها هم رسید.جزو معدود دفعاتی بود که یادم مونده بود کلید بردارم.خواستم جلو همسایه کلاس بگذارم،نگذاشتم زنگ بزنه و گفتم خودم در رو باز می کنم(دختربچه س آخه،آدم برای دختر بچه با چی کلاس بگذاره؟!)هر کاری کردم مگه این در باز میشد؟بیچاره رو یه 10 دقیقه ای معطل کردم.آخرش با یه لحن خجالتی گفت:کلید رو برعکس کردی تو!!
*این فیروزه همچین راجع به فرشته ها نوشته که یاد این فرشته کوچولوی خودم افتادم که این بالا خوابیده! |
|
|
|
| دوشنبه 11 اسفند ماه سال 1382 |
|
بسم رب الحسین |
حرم عشق کربلا است و چگونه در بند خاک بماند آنکه پرواز آموخته است و راه کربلا را میشناسد و چگونه از جان نگذرد آن کس که می داند جان بهای دیدار است... *شهید آوینی |
|
|
|
| شنبه 9 اسفند ماه سال 1382 |
|
|
*این روزها که می گذرد/هر روز احساس می کنم/که کسی در باد فریاد می زند...
آره.فکر کنم صدای فریادش رو می شنوم.صداشو که می پیچه توی باد و گم میشه.مدتهاست گم شده.خودش،صداش...
*احساس می کنم/از عمق جاده های مه آلود/یک آشنای دور صدا می زند...
صداهای آشنا همیشه قشنگند و دوست داشتنی.حتی وقتی آشنا مدتهاست که غریبه شده.حتی وقتی صدا دوره،جاده طولانی و پاهای تو رمق رفتن ندارن...
*آهنگ آشنای صدای او/مثل عبور نور/مثل عبور نوروز/مثل صدای آمدن روز است...
به نظر تو صدای آمدن روز چه شکلیه؟لابد مثل عبور نور لطیف و گوش نوازه.لابد از نوای نم نم بارون هم دل نشین تره...
گوش کن،بهار میون دستهای توئه.درست مثل نوری که توی قلبت روشن شده.مثل همون جاده ی دراز مه آلود که باید تا آخرش بری.می دونم جاده شاید سنگلاخ باشه.اما اگه فکر کنی آخر اون جاده رنگ زندگیه،اگه آخر اون جاده ته رنگین کمون باشه چی؟نگو که جریان کوزه ی طلای ته رنگین کمون رو نمی دونی...این جاده قصه ی زندگیه توئه.با خودته.می تونی بگذاری هی راه بری و بخوری زمین و هر بار خمیده تر و بی رمق تر از قبل ادامه بدی.می تونی بخوری زمین و هر بار شانه راست کنی و نشکنی.انتخاب با خودته.راستی،آخر جاده ی تو چه رنگیه؟!
*شعرها از قیصر امین پور است. |
|
|
|
| چهارشنبه 6 اسفند ماه سال 1382 |
|
|
گاهی وقتها آرزو می کنم کاش بلد بودم لحظه ها رو کش بیارم!کاش شبانه روز ۲۵ ساعت بود.کاش اینقدر نمی دویدم دنبال زمان... گاهی وقتها آرزو می کنم کاش لحظه ها تند و تند می گذشت.خسته شدم از بس نشستم و زل زدم به ساعت.کاش زودتر شب میشد و فردا از راه می یومد... هیچ وقت نفهمیدم مشکل از منه یا زمان.نفهمیدم چرا هیچ وقت اون ساعتی که باید باشه نیست.همیشه یا زوده یا دیر شده.ببینم این مشکل رو شما هم دارین یا فقط من اینجوری ام؟!
|
|
|
|
| یکشنبه 3 اسفند ماه سال 1382 |
|
|
گوگرد و بنزین و پنبه،قطاری که سوت می کشد و می رود،نیشابور،انفجار،بوی مرگ و خرابه هایی که به خرابه های بم اضافه می شوند،به همین سادگی! |
|
|
|
| شنبه 2 اسفند ماه سال 1382 |
|
|
|
1-قول دادن کاری نداره،آدم قول میده بعد میزنه زیر قولش! 2-به من ربطی نداره که من اونجوری نبودم که تو فکر می کردی،خیلی بده آدم به خاطر خودش بودن تاوان پس بده.من دلم میخواد خودم باشم.خود بودن جرمه؟ 3-چرا همیشه برعکس اون چیزی میشه که آدم فکر می کنه؟از این به بعد برعکسی فکر می کنم تا برعکس اون چیزی اتفاق بیفته که فکر کرده بودم،احتمالا همون چیزی از آب در میاد که دلم میخواد،پیدا کنید پرتقال فروش را! 4-از دیروز تا حالا دارم وبلاگ میخونم.چقدر آپ تو دیت کردید این چند روزی که من نبودم! 5-شما هنوز دارید اینجا رو می خونید؟! |
|
|
|
| جمعه 1 اسفند ماه سال 1382 |
|
|
| من برگشتم!همین و تمام! |
|