|
|
| شنبه 30 خرداد ماه سال 1383 |
|
کتاب دوست ماست!! |
* چرا من به هر کس می گم طرفدار انگلیسم مسخره م می کنه؟!خوب از بازیشون خوشم میاد! *همیشه شریک کردن دیگران توی لذتی که از خوندن یک کتاب بردم برام لذت بخش بوده.برای همین تصمیم گرفتم هر چند وقت یک بار کتابهایی که ازشون خوشم اومده اینجا معرفی کنم.شاید شما هم خوشتون اومد!برای شروع این رو داشته باشین: ۱-هرمان هسه و شادمانی های کوچک:این کتاب برای طرفداران هرمان هسه خیلی جالبه.مجموعه ای است از مقالات.شعرها و نامه های هرمان هسه.مقالات در موضوعات مختلفی هستن مثل:جنگ.عشق.مرگ و ...برای اشخاصی که دوست دارن با اندیشه های هرمان هسه از نزدیک آشنا بشن کتاب خوبیه.متاسفانه من خودم هیچ کتابی از هرمان هسه نخوندم.امام از مطالعه ی این کتاب لذت بردم.ناشر:مروارید مترجمان:رضا نجفی.پریسا رضایی. |
|
|
|
| سه شنبه 26 خرداد ماه سال 1383 |
|
نوستالژیا |
چند وقت پیش یکسری از داستانها و شعرهایی که وقتی دبستان بودم نوشته بودمشون پیدا کردم.خیلی ذوق کردم.این یکی از شعرهامه:
ستاره های آسمانها یکهو شدند مثل ماهی در آسمان پرواز کردند در آسمان مهتابی ماهی های توی دریا یکهو شدند مثل ستاره در دریا پرواز کردند در دریای پرستاره دریا و آسمان مثل هم بود در نگاه مهربان ماه شب زیباست شب زیباست با ستاره های آسمانها
*سوم دبستان بودم وقتی این شعر رو گفتم.نبوغ رو حال می کنید؟!
|
|
|
|
| جمعه 22 خرداد ماه سال 1383 |
|
|
هر وقت می خواستم یه داستان بنویسم وسطش حوصله م سر می رفت.چون قهرمانهام اونقدر خوب و مهربون و با محبت بودن که هیچ کار بدی ازشون سر نمی زد.چند بار خواستم حداقل با یکی دعوا کنن اما تا آستانه ی دعوا پیش رفتم و بعد پشیمون شدم.نمی دونم چرا نمی تونم توی قصه هام آدمهای بد بسازم.تا می یام یکذره بدجنسی توی وجودشون قرار بدم عذاب وجدان می گیرم که حالا این آدمها چه گناهی کردن گیر من افتادن که حالا باید بد هم باشن؟چند وقته دیگه داستان ننوشتم.می دونم خوندن قصه ی یه آدم بسیار خوب و دوست داشتنی و مهربون که هیچ کاری جز کمک کردن به دیگران بلد نیست و همیشه می دونه چی کار کنه و هیچ وقت اشتباه نمی کنه کسالت آوره.به نظر من وقتی آدم می تونه از خوندن داستانها لذت ببره که با قهرمان داستان احساس همذات پنداری کنه.فکر نمی کنم توی تمام دنیا آدمهایی به بی عیب و نقصی قهرمانهای داستانهای من پیدا بشه.بالاخره هر آدمی هر چقدر هم خوب باشه یه عیب کوچولو داره. معمولا اسم قهرمانهام هم سارا بود(نمی دونم چرا اینقدر از اسم سارا خوشم می یومد!)الان وقتی آدمی به اسم سارا می بینم که کمی بدجنسه,یا دروغگوئه,یا خسیسه...یا هر خصوصیت بد دیگه ای داره تعجب می کنم که چطور آدمی به اسم سارا می تونه از این کارها بکنه! |
|
|
|
| چهارشنبه 20 خرداد ماه سال 1383 |
|
|
مهم ترین مشکل و بغرنج ترین مساله ی کشور این روزها این است: شهلا لاله رو کشته یا نه؟! |
|
|
|
| یکشنبه 17 خرداد ماه سال 1383 |
|
|
| آی جماعت...کسی میان تکرار و روزمرگی گم شده.راه گریز را می شناسید؟ |
|
|
|
| جمعه 15 خرداد ماه سال 1383 |
|
|
ساعت ۱۰:۳۰ شب بود.چشمام از زور خواب می سوخت.اما هنوز دو فصل از کتاب مونده بود.ناگهان از توی سالن صدای مامان اومد:مریم بیا تلفن. - کیه؟ - خاله. تلفن رو گرفتم.یعنی چی کار داشت؟ - الو مریم جان قربون دستت.یه انشا برای نیلو بنویس. - بله؟!(نیلو دختر خاله م سال پنجم دبستانه) - انشا.فردا امتحان انشا داره.فصل بهار رو توصیف کن. - آها...مگه موضوع انشا رو قبل از امتحان بهشون می گن؟ - نه.اما ترم اول که زمستون بود موضوع انشا توصیف فصل زمستان بود.الان هم که بهاره حتما در مورد فصل بهاره. - حالا اگه موضوع انشا فصل بهار نبود چی؟ - حالا تو بنویس. - باشه.چشم. تلفن رو قطع کردم و یکذره به مغزم فشار آوردم.حوصله انشا نوشتن نداشتم.چون دختر خاله م احتمال می داد ممکنه موضوع فصل بهار باشه باید به جای درس خوندن براش انشا می نوشتم... - الو.سلام خاله جان.چیزه...آخه از کجا می دونین موضوع انشا فصل بهاره؟!این همه موضوع. - اذیت نکن.بنویس دیگه.میخواد حفظ کنه انشاتو سر جلسه بنویسه. - اگه بهار نبود چی؟ - اگه بود چی؟! کم آوردم و گفتم می نویسم.با ایمان به اینکه وقت خودم و دختر خاله ی عزیز رو تلف می کنم.این رودربایستی هم بد دردیه ها! خیلی سعی کردم لحن انشام کلاس پنجمی باشه. فرداش از خاله م پرسیدم موضوع انشا چی بود؟ منتظر بودم مثلا بگه:زیر سایه ی درختان بید!!!!! اما گفت:فصل بهار را توصیف کنید...!!! خنده م گرفت.این هم از وضعیت زنگهای انشا و توجه به درس انشا! |
|
|
|
| دوشنبه 11 خرداد ماه سال 1383 |
|
|
با خودم گفتم:همه چی رو بهش می گم.همه چی رو.از سر تا ته.خجالت نداره که.بگذار همه چی رو بدونه.این وسط که فقط اون آدم نیست.من هم آدمم... با خودم گفتم:کاری نداره.می رم جلو.می گم:می تونم چند لحظه باهات صحبت کنم؟بعد زل می زنم توی چشمهاشو و تمام چیزهایی رو که توی این چند وقته ریختم توی خودم می ریزم بیرون.بهش می گم.همه چی رو... رفتم جلو:سلام. -سلام.خوبی؟ -مرسی.تو خوبی؟ -ممنون. -ببین...چیزه...میگم... -چیزی می خوای بگی؟ - آره...یعنی نه,چیز خاصی که نه...یعنی چیزه... -بالاخره چی؟من عجله دارم.باید برم. - آها...می خواستم بگم...چه روز قشنگی! - می خواستی بگی چه روز قشنگی؟!! - نه نه...می خواستم بگم که...هیچی. - ببخشید.من عجله دارم.بعدا با هم صحبت می کنیم.فعلا خداحافظ. - خداحافظ. ای خدا,چی می شد مثل آدم همه چی رو بهش می گفتم؟! اما هنوز هم دیر نشده.دفعه ی بعد که دیدمش می رم جلو و همه چیز رو بهش می گم.همه چی رو.از سر تا ته! |
|
|
|
| شنبه 9 خرداد ماه سال 1383 |
|
|
احساس می کنم هنوز هیچ چی سر جای خودش نیست.اصلا یادم نیست وقتی زمین لرزید چی شد.فقط جیغ کشیدم:زلزله...و دویدم توی چارچوب در.نمی دونم چرا مامان هم همون چارچوبی رو انتخاب کرد که من توش بودم (شاید هم مامان همون جا بود.من بعدش اومدم.اصلا یادم نیست!)با خودم گفتم:زلزله ی بزرگ تهران و شروع کردم به جیغ و داد کردن.توی این هیر و ویری تلفن زنگ زد.مامان می خواست جواب بده.برادرم نگذاشت.بعد که اوضاع آروم شد رفتیم توی کوچه.لباسهای مردم دیدنی بود!دختر همسایه با شلوار کوتاه پالتو پوشیده بود!من یه نیم ساعت صبر کردم بعد به خاطر اینکه جبران جیغ و دادم رو بکنم با ریلکسی رفتم حموم! برادرم اومده بود دم در حموم و داد می زد:دیوونه,چه خری الان می ره حموم؟زلزله اومد چی کار می کنی؟ من هم گفتم:خونسردیتو حفظ کن!اگر زلزله بیاد تا یک ماه نمی تونی بری حموم! مردم خیلی ترسیده بودن.همسایه های ما اکثرا شب توی ماشین خوابیدن...خدا به خیر بگذرونه!
یه خواهش داشتم.اگر یکی از کسانی که اینجا رو می خونه عضو ارکاته می شه لطف کنه و یک ای-میل بزنه؟من هم می خوام عضو بشم |
|
|
|
| چهارشنبه 6 خرداد ماه سال 1383 |
|
یک پنجره برای دیدن |
*یک سال گذشت.به همین سادگی!یک سالی که به اندازه ی چند سال تجربه کردم,خندیدم,اشک ریختم و دوستهای عزیزی پیدا کردم که با هیچ چیز عوضشون نمی کنم.این دنیای مجازی عزیز.پر از آدمهای شاد,تنها,غمگین و افسرده,مهربون,بداخلاق...فکر کنم خاصیت دنیای مجازی همین باشه.اینکه نقابتو می زنی کنار و خودت میشی.هر جوری که هستی.شاید با اسم مستعار,اما من یاد گرفتم اسم چیز تعیین کننده ای نیست!تو با اسمهای الکی می تونی خودت باشی... دنیای وبلاگستان جالب ترین جای دنیاست.آدمهای مختلف,با نظرات مختلف,عقاید مختلف,قشرهای مختلف,سن های مختلف...توی این دنیا یاد گرفتم که عقاید مختلف رو بپذیرم و با آدمهای مختلف کنار بیام!از همه تون ممنونم.از تک تک دوستهای عزیزی که اینجا رو می خونن و با نظراتشون منو دلگرم می کنن. همیشه شاد باشید و سرشار از آرزوهای رنگی. *احساس می کنم دو تا تاریخ تولد دارم!یکی تاریخ تولد خودم . یکی تاریخ تولد وبلاگ خودم! *این اولین یادداشت وبلاگمه...اسم وبلاگم رو هم از روی همین شعر انتخاب کردم. لحظه های کاغذی
خسته ام از آرزوها آرزوهای شعاری شوق پرواز مجازی بالهای استعاری
لحظه های کاغذی را روز و شب تکرار کردن خاطرات بایگانی زندگی های اداری
آفتاب زرد و غمگین پله های رو به پایین سقفهای سرد و سنگین آسمانهای اجاری
با نگاهی سرشکسته چشمهایی پینه بسته خسته از درهای بسته خسته از چشم انتظاری
صندلی های خمیده میزهای صف کشیده خنده های لب پریده گریه های اختیاری
عصر جدولهای خالی پارک های این حوالی پرسه های بی خیالی نیمکتهای خماری
رونوشت روزها را روی هم سنجاق کردم: شنبه های بی پناهی جمعه های بی قراری
عاقبت پرونده ام را با غبار آرزوها خاک خواهد بست روزی باد خواهد برد باری (قیصر امین پور)
|
|
|
|
| دوشنبه 4 خرداد ماه سال 1383 |
|
|
رفتم...زیرا مجال ماندن نبود و بازگشتم که بودن دلیل بر نمی تابد! |
|