|
|
| جمعه 22 خرداد ماه سال 1383 |
|
|
هر وقت می خواستم یه داستان بنویسم وسطش حوصله م سر می رفت.چون قهرمانهام اونقدر خوب و مهربون و با محبت بودن که هیچ کار بدی ازشون سر نمی زد.چند بار خواستم حداقل با یکی دعوا کنن اما تا آستانه ی دعوا پیش رفتم و بعد پشیمون شدم.نمی دونم چرا نمی تونم توی قصه هام آدمهای بد بسازم.تا می یام یکذره بدجنسی توی وجودشون قرار بدم عذاب وجدان می گیرم که حالا این آدمها چه گناهی کردن گیر من افتادن که حالا باید بد هم باشن؟چند وقته دیگه داستان ننوشتم.می دونم خوندن قصه ی یه آدم بسیار خوب و دوست داشتنی و مهربون که هیچ کاری جز کمک کردن به دیگران بلد نیست و همیشه می دونه چی کار کنه و هیچ وقت اشتباه نمی کنه کسالت آوره.به نظر من وقتی آدم می تونه از خوندن داستانها لذت ببره که با قهرمان داستان احساس همذات پنداری کنه.فکر نمی کنم توی تمام دنیا آدمهایی به بی عیب و نقصی قهرمانهای داستانهای من پیدا بشه.بالاخره هر آدمی هر چقدر هم خوب باشه یه عیب کوچولو داره. معمولا اسم قهرمانهام هم سارا بود(نمی دونم چرا اینقدر از اسم سارا خوشم می یومد!)الان وقتی آدمی به اسم سارا می بینم که کمی بدجنسه,یا دروغگوئه,یا خسیسه...یا هر خصوصیت بد دیگه ای داره تعجب می کنم که چطور آدمی به اسم سارا می تونه از این کارها بکنه! |
|