lahzah

شنبه 31 مرداد ماه سال 1383

کاغذهایم از گریه های شبانه خیسند.آنها را جلوی آفتاب پهن کرده ام.شعرهایم رنگ می بازند و بخار می شوند،داستان هایم دستانشان را به دستان آفتاب می سپارند.کاغذهایم خشک شده اند.جمعشان می کنم و هزار بار روی آنها مشق می نویسم.می نویسم:آسمان تیره ی شب مدفن ستاره هاست...

سه شنبه 27 مرداد ماه سال 1383

*بعد از مامان، برادرم،دختر خاله،پسرخاله،دختردایی،معلم ادبیات،دوستهایی که باهاشون رودربایستی دارم و دوستهایی که باهاشون رودربایستی ندارم... بابا هم به جمع خوانندگان وبلاگم اضافه شد!
* مدیران محترم بلاگ اسکای ۱۵/۲/۱۳۸۳ خیلی وقته که گذشته.هنوز خبر نشدین یا بستن وبلاگهای توهین آمیز به پایان نرسیده؟!


چهارشنبه 21 مرداد ماه سال 1383

دارم اتاقم رو مرتب می کنم.صدای ضبط رو بلند می کنم:
باز ای الهه ی ناز
با دل من بساز
کتابهام رو گردگیری می کنم و مرتب می چینم سر جاشون. به شازده کوچولو که می رسم لبخند می زنم. از لای آنی،رویای سبز گلهای خشک می ریزه کف اتاق.گلهام رو لای کتابهایی که بیشتر دوستشون دارم خشک می کنم.
 خاطره های پراکنده.با خودم می گم یادم باشه توی وبلاگم معرفیش کنم.این گلی ترقی عجب محشر می نویسه ها! توی ذهنم جمله هایی رو که قراره توی وبلاگم بیارم مرور می کنم: خاطره های پراکنده آیینه ی تمام قد احساسات دختربچه ای است که کودکی اش شبیه کودکی من است، شبیه کودکی مادر است،شبیه کودکی دوستهایم است و شبیه کودکی تمام کودکها!
خاطره های پراکنده مرور خاطرات گلی ترقی است. خاطرات او با دوست کوچکش، با آشپزشان حسن آقا، با پدرش که مانند فولادی است قرص و محکم و مادرش که پر است از عطرهای خوب و شیرین. خاطره های پراکنده  را که باز می کنی غرق می شوی در دنیایی سراسر زیبایی.نثر روان، شیرین و محکم گلی ترقی تو را با خود همراه می کند و وقتی به خود می آیی که دیگر چیزی برای خواندن باقی نمانده و کتاب به صفحه های آخر رسیده.خاطره های پراکنده به جز روایت کودکی نویسنده، از زندگی او در غربت هم می گوید.از شهر بارانی پاریس و صاحبخانه ی بداخلاق، از عادتهای غریب آقای «الف» در غربت و دلتنگی های دور یک مادر. این کتاب توسط نشر نیلوفر به چاپ رسیده...
خاطره های پراکنده را می گذارم سرجایش کنار نامه های بچه ها به خدا. ترتیبشان نباید به هم بخورد.مطمئنم اگر خاطره های پراکنده کمی جا به جا شود و برود کنار ناتور دشت دلش می گیرد.دنیای ناتور دشت برای کودک خاطره های پراکنده غریب است.می ترسم هولدن کالفید هم به دنیای پاک بچه هایی که به خدا نامه نوشته اند حسودی کند.باید به فکر روح کتابهایت باشی.وقتی می خواهم رامونا را سرجایش بگذارم برایش دستی تکان می دهم.رامونای شاد و دوست داشتنی از روی جلد کتاب برایم چشمک می زند...
راستی، شما هم اعتقاد دارید کتابها قلب و روح دارند؟!



یکشنبه 18 مرداد ماه سال 1383

* سهراب دزدان مادربزرگ با اون قورباغه ی بانمکش...
  راننده ی آژانس عجیب توی آژانس دوستی...
  کارگردان و بازیگر اولین تئاتر درست و حسابی که توی عمرم دیدم:چیزی شبیه زندگی...
  شعرهای کتاب من و نازی که هر کدوم رو پنج بار خوندم تا فهمیدم چی به چیه...
  قیافه ی ساده و مهربونش...
   سال ۸۳ سال تا حالا سال زیاد خوش یمنی نبود.حسین پناهی هم رفت.یادش گرامی.

* همه چی از یاد آدم می ره الا یادش که همیشه یادشه!
(حسین پناهی)

* تا چند وقت پیش چای بدون شکر نمی تونستم بخورم.دیروز فهمیدم چای تلخ اونقدرها هم غیر قابل تحمل نیست.آدم همیشه به تمام تلخی ها عادت می کنه؟

 


سه شنبه 13 مرداد ماه سال 1383

دچار یاس وبلاگی شده ام...همین و بس!
این نیز بگذرد...


سه شنبه 6 مرداد ماه سال 1383

۱- از دست این بلاگ رولینگ! تا من لینکهام رو درست کردم قاطی کرد...
۲- من کتاب مهمان مامان رو قبلا خونده بودم.یک کتاب فوق العاده با نثر صمیمی و دلنشین هوشنگ مرادی کرمانی.خوشحالم که فیلم تا این حد به کتاب وفادار بوده و تونسته فضای کتاب رو منتقل کنه.چیزی که خیلی توی این فیلم به چشم می خورد شادی و یکدلی در عین فقر بود.معمولا وقتی توی بقیه ی فیلمها هر وقت خواستن فقر رو نشون بدن فضای فیلم اونقدر سیاه و گرفته بود که آدم افسرده می شد! اما توی این فیلم آدمها اونقدر مهربون و همدلن که این حس خوب به بیننده هم منتقل میشه که میشه زشتی های فقر رو با قشنگی های همکاری و عشق و یکرنگی پوشوند. بازی های فیلم محشر بود.از گلاب آدینه گرفته تا پارسا پیروزفر و امین حیایی.مطمئن باشین از دیدن این فیلم پشیمون نمی شین!
۳- این بازیکن های تیم ملی ما توی تمام دنیا تکن! نمی دونم این مساوی به بردن آبروی ایران می ارزید؟
۴- طلیعه ی عزیزم با یک بغل آرزوهای رنگی تولدت رو تبریک میگم.آسمان زندگیت درخشان باد!
 ۵- آدم یک دونه از این برادرها داشته باشه دیگه دشمن نمی خواد!

پنجشنبه 1 مرداد ماه سال 1383

۱- یک قدم جلو رفتن به هر حال یک قدمه.حتی اگر برای رسیدن باید هزاران قدم بری و بری و بری...
۵- با مامان سوار ماشین بودیم.یکی جلوی ماشین رو گرفت و گفت:بهشت زهرا!!
۷- یک ماه از تابستون گذشت.بدون اینکه جلوی حتی یکی از اون برنامه هایی که توی دفترم نوشته بودم تیک بخوره...
۹- این برنامه ی سینمای کودک و نوجوان خیلی جالبه.هم فیلمهاش خوبه هم اینکه قدرت نقد کردن رو توی بچه ها به وجود میاره.تا حالا فیلمها و کارتون های قوی و مطرحی رو نشون دادن.مثل:در جست و جوی نیمو/عصر یخی/داستان اسباب بازی ها/ تنها در خانه/دیگه چه خبر/فیلیپ مورچه ی آبی...هر روز ساعت ۱۳:۳۰ از شبکه ی پنج.
۱۱- یک سوال.لطفا جدی جواب بدین.معرفی کتابهای من به دردتون می خوره؟ ا گر اشتباه نکنم تا حالا ۳ تا کتاب معرفی کردم. دلتون خواسته یکی از کتابهایی رو که معرفی کردم بخونین؟
۱۳- شمردن بلدم. اما گاهی وقتها خیلی چیزها رو نمی شه گفت.خیلی حرفها رو نباید نوشت.فرض کنید اعدادی که جا مونده همین حرفها و نوشته هان...



صفحه اصلی

مکاتبه

آرشیو

بازدیدکنندگان 176929