lahzah

جمعه 27 شهریور ماه سال 1383

*دلتنگی های خاکستری ام را روی کاغذ سفید می نویسم.کاغذ خاکستری می شود و دلتنگی هایم پاک...
* کوله بار دل نگرانی هایم را به دست باد می سپارم و نگاهم را نگران و مشتاق به آسمان لاجوردی می دوزم.انگار برای پرواز کمی دیر است...
* ای دلخوش های کوچک و ساده ی زندگی، مرا احاطه کنید و در حصار خوشبختی پناه دهید...
* تو آمدی از دورهای دور.مثل سایه ای که نور را در می نوردد.مثل نوری که بر سایه
پیروز می شود.تو آمدی و لحظه هایم پر از عطر باران شد و رنگ تردید...
* آرزوهایم چه ساده رنگ می بازند...
* میان عبور لحظه های مات و دلتنگ،کسی است که پشت دریچه های ندیدن،نرفتن و نشنیدن جا مانده است...
پی نوشت:هر کس روزنه ای است به سوی خداوند، اگر اندوه ناک شود.اگر به شدت اندوه ناک شود.(مصطفی مستور)

سه شنبه 24 شهریور ماه سال 1383

تو را دوست دارم
نه فقط به خاطر آنچه که هستی
بلکه به خاطر آنچه که هستم
وقتی که با تو هستم
دوستت دارم
به خاطر بخشی از وجودم
که تا با عشقت پروراندی
بدون تماس
بدون حرف
بدون نشانه
تنها با حضورت
با اینکه بودی خودت بودی
و این معنای راستین عشق است!
(روی کرافت-از کتاب آبی کوچک عشق-ترجمه:چیستا یثربی)

*مژگان عزیزم،تولدت قدر تمام ستاره های دنیا مبارک...همیشه شاد باشی و سرشار از آرزوهای رنگین.
*رفته بودیم اصفهان.شعر واقعا قشنگ و سرسبزیه.نمی دونم از کجا بگم:
از باغ پرندگان که یک محوطه ی خیلی بزرگه که سقفش توره و پرنده های مختلف توش آزادن.شما تا حالا از نزدیک شتر مرغ دیدین؟دلتون بسوزه،من دیدم!
از معماری جالب و قشنگ مسجد جامع،از کاشی کاری های فیروزه ای مسجد امام یا از غروب میدان نقش جهان که پر بود از زندگی...
*یک گروه دانشجوی زبان فارسی بودن از کشورهای مختلف مثل:اسپانیا،ژاپن،روسیه،ایتالیا و ....
یک بعد از ظهر با این گروه بودیم.بعد از اینکه راهنما کلی براشون توضیح داد که عالی قاپو مال دوره ی صفویه و مال شاه عباس بوده و ...وقتی رسیدیم طبقه آخر عالی قاپو مصریه خیلی جدی پرسید:یعنی تمام اینجا مال امام خمینی بوده؟!
با تعجب ازش پرسیدیم:چرا یک همچین فکری می کنی؟
گفت:مگه اسم اینجا میدون امام خمینی نیست؟!!


سه شنبه 17 شهریور ماه سال 1383

*- چشمهاتو قشنگ باز کن،از چی می ترسی؟! نبند...
-با خودم فکر می کنم:اگر یک عدد جسم خارجی رو توی چشم خودت فرو کنن نمی بندیشون؟آخه لنز هم ترس داره؟
لنز رو می گذاره توی چشمام.بدون عینک هم می تونم ببینم! حس خوبی بهم دست میده.
خانمه میگه:با لنز گریه نکنی ها!
اگر کسی خواست خبر بدی بهم بده،خواست بهم فحش بده،خواست کتکم بزنه لطفا قبلش یه ندا بده لنزم رو در بیارم!
لطفا روی جلد کتابها و فیلمهای گریه دار هم بزرگ بزنن «گریه دار» که من قبل از خوندن و دیدنشون لنزم رو بر دارم!
توی خیابون احساس می کنم یکی از لنزهام افتاده.دستم رو می گیرم جلوی چشم راستم و این ور و اون ور رو نگاه می کنم.دو قدم میام جلو،دو قدم می رم عقب،به چند نفر هم تنه می زنم،به نگاههای عاقل اندر سفیه مردم هم توجه نمی کنم و بالاخره کشف می کنم چون با چشم چپ می تونم ببینم لنزم سر جاشه!
توضیح مترجم:نگارنده ی این سطور دو روز پیش لنز طبی گذاشته.یک مقدار دچار جو گرفتگی و این حرفها شده!

*گفت:احوالت چطور است؟
گفتمش:عالی است
مثل حال گل!
حال گل در چنگ چنگیز مغول
(قیصر امین پور)


پنجشنبه 12 شهریور ماه سال 1383

بالا،بالا،بالاتر،تا آسمون

*برای دختر کوچولوی توی آینه و دلتنگی هایش
دلم می خواد دستامو دراز کنم تا آسمون.دلم می خواد ستاره ها رو بچینم و بذارم توی چشمام لونه کنن. دلم می خواد دستامو بسپارم به بارون،تنم رو بدم به باد.دوست دارم با ابرها همبازی بشم و خورشید رو بغل کنم.خورشید گرمم می کنه،اونقدر گرم که دیگه هیچ وقت سردم نشه.
دلم میخواد روی ماه تاب بخورم و از اون بالا زمین رو نگاه کنم،آدمهایی که تند و تند توی پیاده رو ها راه می رن، به هم تنه می زنن و یادشون می ره آرزوهاشون رو کجای این لحظه ها جا گذاشتن.
 از اون بالا اینجا حتما خیلی با نمکه! شاید هم خیلی وحشتناکه...
نه دخترکم، تا نرم اون بالا نمی فهمم این پایین چه خبره،آخه می دونی چیه؟ بعضی یخها رو هزار تا خورشید هم نمی تونه آب کنه، وقتی این پایینی،وقتی از خورشید دوری،وقتی ستاره ها توی چشمات نیستن،اگر یخ بزنی نمی فهمی چه خبر شده .مثل من،مثل دوستم،مثل همسایه مون...بعضی وقتها همه مون می شیم آدمهای یخی،اما اگه بری اون بالا تو آغوش خورشید شاید معنی گرما رو بفهمی و دیگه جرات نکنی یخ بزنی.
می فهمی چی می گم دختر کوچولو؟ فکر کنم فهمیدی.آخه دو تا ستاره توی چشمهات روشن شدن...


شنبه 7 شهریور ماه سال 1383

روزهای المپیک

*روزهای آخره، اما ایرانی ها تازه راه افتادن.انگار موتورشون تازه روشن شده!
* زل زدم به صفحه ی تلویزیون.دو ثانیه یک بار جیغ می زنم:ضربه فنی ش کن! کم کم دارم فرق فیتیله پیچ و بارانداز رو یاد می گیرم،اما کمر تو کمر...اصلا قوانین رو بی خیال، مهم همون لحظه آخره که دست یک ایرانی می ره بالا.
* برای دو تا مدال طلا اونقدر ذوق کردیم که انگار قهرمان المپیک شدیم.هادی ساعی چقدر راحت مدال گرفت! چقدر کیف داره وقتی پرچم ایران می ره بالا...
 *وقتی رضازاده هست مگه میشه آدم دیگه ای بره بالای سکو؟سند مدال طلای فوق سنگین به نام رضازاده س !
* بی خیال که نصف بیشتر تیم مصدومن، بی خیال که توی جدول مدالها اون پایین پایین هاییم، بی خیال که تیم فوتبال عراق رو نگاه می کنیم و حسرت می خوریم...همین دو،سه تا مدال رو عشق است! تا فردا بنشین زل بزن به تلویزیون و داد بزن:ضربه فنی ش کن!


چهارشنبه 4 شهریور ماه سال 1383

این لینک یکی از شعرهامه که روی جلد دوچرخه چاپ شده.اینجا هم می گذارمش:

برای لحظه های سبز و آبی ام
برای حرف های نوجوانی ام
ترانه ای بخوان
تو مثل شبنمی به روی گل،
پر از طراوت و صداقتی!
تو مثل رقص آن پرنده ای
که در جدال باد و شاخه ها
به اوج فکر می کند
مرا بخوان
که خواندنت، ترانه ای ست پر ز راز
که خواندنت، شکفتن است
شکفتنی پر از نیاز
برای شعرهای من،
برای ماهتاب و آفتاب
برای جویبار لحظه ها
که گاه تند می رود
و گاه کند،
ترانه  ای بخوان
که بوی گل
و زندگی دهد!



صفحه اصلی

مکاتبه

آرشیو

بازدیدکنندگان 176940