lahzah

هر فیلم فقط 100 تومان Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

پنجشنبه 12 شهریور ماه سال 1383

بالا،بالا،بالاتر،تا آسمون

*برای دختر کوچولوی توی آینه و دلتنگی هایش
دلم می خواد دستامو دراز کنم تا آسمون.دلم می خواد ستاره ها رو بچینم و بذارم توی چشمام لونه کنن. دلم می خواد دستامو بسپارم به بارون،تنم رو بدم به باد.دوست دارم با ابرها همبازی بشم و خورشید رو بغل کنم.خورشید گرمم می کنه،اونقدر گرم که دیگه هیچ وقت سردم نشه.
دلم میخواد روی ماه تاب بخورم و از اون بالا زمین رو نگاه کنم،آدمهایی که تند و تند توی پیاده رو ها راه می رن، به هم تنه می زنن و یادشون می ره آرزوهاشون رو کجای این لحظه ها جا گذاشتن.
 از اون بالا اینجا حتما خیلی با نمکه! شاید هم خیلی وحشتناکه...
نه دخترکم، تا نرم اون بالا نمی فهمم این پایین چه خبره،آخه می دونی چیه؟ بعضی یخها رو هزار تا خورشید هم نمی تونه آب کنه، وقتی این پایینی،وقتی از خورشید دوری،وقتی ستاره ها توی چشمات نیستن،اگر یخ بزنی نمی فهمی چه خبر شده .مثل من،مثل دوستم،مثل همسایه مون...بعضی وقتها همه مون می شیم آدمهای یخی،اما اگه بری اون بالا تو آغوش خورشید شاید معنی گرما رو بفهمی و دیگه جرات نکنی یخ بزنی.
می فهمی چی می گم دختر کوچولو؟ فکر کنم فهمیدی.آخه دو تا ستاره توی چشمهات روشن شدن...



صفحه اصلی

مکاتبه

آرشیو

بازدیدکنندگان 193010