|
|
| چهارشنبه 2 دی ماه سال 1383 |
|
|
| *یادته قرار بود دنیا رو نجات بدیم؟قرار بود همه چی رو عوض کنیم؟
یادته سرمون پر بود از آرزوهای رنگی؟دستهامون پر بود از هدفهای ریز و درشت؟
یادته ساعتها از آینده ی سبز و طلایی حرف می زدیم.از مدرسه ای که قرار بود بسازیم و مثل کتاب
“توتوچان”
اداره ش کنیم؟
یادته پر بودیم از شور و شوق نوجوانی؟
من یادم نرفته.اما هنوز نفهمیدم زمان چرا اینقدر آدمها رو عوض می کنه.آرزوهاشون‚هدف هاشون...
دستهامون خیلی کوچک بود برای بغل کردن این همه آرزوی ریز و درشت...نه؟
*من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که می بینم بدآهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است؟
(مهدی اخوان ثالث)
*همیشه شاد باشید و پر از آرزوهای رنگی!
|
|