|
|
| یکشنبه 25 بهمن ماه سال 1383 |
|
برای دخترکوچولوی توی آینه و دل تنگی هایش |
سایه های بی نشان می دونی چی شده؟سایه مو گم کردم!وحشتناکه،نه؟نباید این جوری می شد.فکر کنم از دستم ناراحت شده،نکنه قهر کرده؟نکنه رفته؟نکنه دیگه برنگرده…؟با هم دعوا کردیم،آخه سایه م جلوتر از من راه می رفت.چند بار پاهاشو لگد کردم.اونقدر تند دورم چرخید که خودمو گم کردم.از وقتی یادم میاد سایه م با من بوده.درسته که فقط سایه بود،اما مهربون بود،باوفا بود،همیشه یادش بود که منو تنها نگذاره…به همین راحتی بدون سایه شدم.همه چیز از این دعواهای احمقانه شروع میشه.سر اینکه کی جلوتر بره.راستی،دختر کوچولوی توی آینه،تو نشونی سرزمین سایه های بی نشان رو داری؟ |
|