lahzah

مجموعه دروغها Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

پنجشنبه 12 خرداد ماه سال 1384

گفتم،دیگر عادت کرده ام.احتیاجی به تسلی و دلداری هم ندارم.عادت کرده ام،به تمام خزانهای دنیا و زمستانهایش.مگر نمی گفتی پشت هر زمستانی بهاری منتظر دستهای من است؟در جست و جوی همین بهار است که به زمستانهای پی در پی عادت می کنم.
صدای من گم شد،صدای تو نیز.میان این همه شلوغی،میان این همه جنجال،میان تمام بوق های متمادی ماشین ها در همین شهر شلوغ خاکستری تمام فریادهایم رنگ باخته اند.یاد گرفته ام که جای آرمان زیر خاک است نه روی لب.یاد گرفته ام که حرف اگر بر زبان آمد می شود دروغ،می شود ننگ،می شود تهمت...و اگر در دل بماند حقیقت همیشه خاموشی است،مثل آتشفشانی که روزی فوران خواهد کرد.من دلخوشم به همین آرزوهای زیر لب و همین آسمان خاکستری و پردود شهری که دوستش دارم.
آدمهای سیاه و سپید و خاکستری اش را.آدمهای دلتنگ،شاد،عاشق،خسته.همین نقابهای روی صورت را،همین محبت ها و نفرت های بی دریغ را.شهری که از بالا تا پایینش به اندازه روزها و سالها و قرنها فاصله است.من تمام خیابانها و کوچه های پر از چاله همین شعر غریب را دوست دارم و نگاه دخترک گل فروش و پسرک روزنامه فروش را که در کنار تبلیغ های رنگی،رنگ می بازد.در اتوبان های پر از ترافیک همین لحظه های دودآلود به زمستانها عادت کرده ام،در روزهای بارانی که چترها باز می شوند،در پیاده روهای شلوغ که عابرها همیشه عجله دارند و دردها همیشه دامنه دارند...
گفته بودی،صبور باش.روزهای آفتابی در راهند،مگر نمی بینی؟ و من از میان همین ابرهای تیره خورشید را دیدم و به تلخی صبر ایمان آوردم و به میوه شیرینش.انتهای جاده ای که بارها در آن به زمین خورده ام پیدا نیست.اما من نهایتش را سبز و آبی می خواهم.تو گفتی می شود رسید،باید رفت.در همین رفتن ها و نرسیدن ها دخترک دور گم شده پیدا شد و من ایمان آوردم که می شود به انتهای جاده رسید و می شود سبزش کرد و می شود آبی بود در همین روزهای خاکستری...


صفحه اصلی

مکاتبه

آرشیو

بازدیدکنندگان 193005