*این طوری ننویس،طوری که انگار پر از سوال و بغضی.
نگو که دلت برای گذشته تنگ شده و از امروز متنفری.
نگو که دوست نداری برسی به فردا،به پنجره هایی که برای تو باز می شن و خورشیدی که برای تو طلوع می کنه.
نگو که کمتر از یک ماه مونده،نگو که در روزهای شیرین بسته شده و دیگه نمی تونی دور خودت بچرخی،بی خیال دنیا!
نگو که چنگ زدی به ثانیه هایی که این روزها تندتر از همیشه می گذرن و تو گم میشی بین تردیدها و اشک ها و لبخندها.
نگو که دوست داری بری برای خودت خط کش چین چینی بخری با جامدادی اسنوپی.دوست داری پاک کنی بخری که عطر توت فرنگی داشته باشه و کاغذرنگی های صورتی.
نگو که دیگه نمی تونی دفترهات رو جلد کنی و منتظر اول مهر باشی تا با مقنعه ی اتوکشیده بری مدرسه و شیرجه بزنی ردیف آخر.
نگو که دوست نداری بری دانشگاه،نگو دلت برای خوراکی های زنگ تفریح تنگ می شه.
*دوست ندارم این روزهای باقیمونده شهریور رو...طعم غریت دارن،احساس می کنم از یه بلندی پرت شدم پایین،سقوط آزاد...
پیوست:عنوان از اشعار زنده یاد حسین پناهی است.
|