مامان دستش شکسته و نمی تواند رانندگی کند.من می نشینم پشت فرمان.
راهنمای راست می زنم و می پیچم به چپ از بس که هول شده ام.
بوق وحشتناک و ممتد ماشین پشت سر.
سرم را برمی گردانم تا عذرخواهی کنم که مامان جیغ می زند:حواست کجاست؟جدول!
فرمان را برمی گردانم و بین دو ماشین قیچی می شوم.
هوس می کنم ماشین را همین وسط پارک کنم.وسط خیابان خط کشی شده،بین دو خط سفید.
***
گاهی روزها شبیه خیابان درازی می شوند.پر از خطوط سفید و چراغ های قرمز و سبز.آدم ها شبیه ماشین هایی می شوند که چراغ های قرمز را رد می کنند تا زودتر برسند.ماشین هایی که گاهی پنچر می کنند،گاهی تصادف می کنند،گاهی گم می شوند...
گاهی هم چراغ سبز می شود.اما آدم ها دوباره حرکت کردن را فراموش می کنند و می مانند پشت چراغ.
و می مانند پشت چراغ
و می مانند پشت چراغ....
|