|
|
| چهارشنبه 4 بهمن ماه سال 1385 |
|
بیا تا برایت بگویم... |
|
*آخرین روز ترم اول.آخرین امتحان وحشتناک اولین ترم!فکرش را هم نمی توانم بکنم اینقدر امتحانهایم را بد داده باشم.
دلداری:افت ترم اولی بودن و نداشتن تجربه!
ضد دلداری:ملت چی می گن پشت سرم؟
دلداری:هر چی بگن.حکایت دروازه و این حرفا.برو حال کن با این یک هفته تعطیلی!
قول می دهم به خودم.مثل تمام دوران تحصیلم تا به حال.مثل تمام سالهای گذشته،قول می دهم از دفعه بعد خوب درس بخوانم.قول می دهم تلنبار نشود برای شب امتحان!
با بچه ها بوفه ی دانشگاه را گذاشته ایم روی سرمان.قرار می گذاریم برویم کافی شاپ و بستنی بخوریم.بعد برنامه عوض می شود،پیتزا.پنج دقیقه بعد قرار می شود برویم پارک لاله و بستنی بخوریم.بعد که یکی می گوید زمستان و هوای سرد و این حرفها،قرار می شود من بروم خوابگاه و اتاقهای بچه ها را ببینم(توریستی!)
پنج دقیقه بعد جلوی در دانشگاه از هم جدا می شویم.هر کس می رود برای خودش!
آخرسر من و یکی از بچه ها می رویم با هم فیلم و کتاب بخریم.او عطر سنبل،عطر کاج می خرد و من فیلم تعطیلات رمی.سر راه برای خودم زرشک تازه می خرم.با یک فیلم توی کیف و کیسه زرشک در دستم ثروتمندترین آدم دنیا می شوم.غروب میدان انقلاب را می بینم،از لابه لای آدمها می گذرم و سوار اتوبوس می شوم.این هم از تفریح آخر ترم!
|
|