lahzah

دوشنبه 28 اسفند ماه سال 1385

به جهان خرم از آنم که جهان خرم ازوست

*چند روزپیش توی میدون انقلاب یه مینی بوس آبی بود.یه آقاهه جلوش وایساده بود و داد می زد:استادیوم،استادیوم.

از پنجره ش پسرای 17،18 ساله با پرچم  آبی آویزون بودن و جیغ و داد می کردن.

برای یه لحظه ی کوتاه ایستادم.وسوسه شدم بپرم بالا.حسودیم شد به اون همه بغض و خنده و شادی و درد که با همین شعارها و پرچم ها دود می شه و می ره هوا!

 

*سعدی گلستان رو یه همچین سالی نوشته.بهار در بهار.مصادف شدن ربیع الاول با بهار شمسی.شیخ شیراز توی همچین سالی یکی از شاهکارهای ادبیات فارسی رو خلق کرده.

 

*بازم جای امیدواریه مهم ترین مساله کشور از گوجه فرنگی به بنزین تغییر کرد!

 

*عزیز آسمانی،از تو ممنونم به خاطر درختان سبز و آسمان آبی.باران و نسیمی که می وزد و بهار که انگار خلاصه ی تمام عطرها و حرف های خوب است.

 

*درهم.مثل روزهای آخر اسفند.مثل بوی وایتکسی که می پیچه لای سبزه های تازه سبز شده.مثل ماهی های کوچک قرمز.مثل آدم هایی که عجله دارن این روزها.آدم هایی که رنگی می شن،سفید می شن،سیاه می شن.رنگی می شن،سیاه می مونن،سپیدی می خوان.آدم هایی که رنگی ان.خود رنگن.خود بهارن!

درهم.مثل بهار درهم از عید دیدنی ها و بوسه ها و تخم مرغ ها و تخمه ها.بهار درهم از پیک های شادی و غم.بهار درهم از بهار.

 

*این یادداشت درهم بود.مثل روزهای آخر اسفند.مثل عید!

 

*هزاران بار مهر و شادی نثار روزهایتان.

سال خوبی داشته باشید سرشار از زیبایی و عطرهای دوست داشتنی!

 

*گفتم:بهار

گفتی:گل

گفتم:با یک گل بهار نمی شود

گفتی:گل

گفتم:بهار

گفتی:چه یک گل، چه هزار گل

بهار برای آمدن بهانه نمی خواهد!

 

خودم!-۴/۸/۱۳۸۴


پنجشنبه 24 اسفند ماه سال 1385

بگذریم

*زنگ می زنم به زهرا و برای بار هزارم یک اس ام اس را می فرستم:زهرا به خدا من راضی نیستم.از اون سر شهر توی این شلوغی بیاین این سر شهر.خودم یه روز میام می گیرم.

و زهرا:ما که با هم تعارف نداریم.اصلا اونورا کار داریم.

دیگر اصرار نمی کنم.گوشی را می گذارم و می روم سراغ آهنگ هایم و زیر لب زمزمه می کنم:تو امشب گل نازی!!!

زنگ که می زنند از پله ها سرازیر می شوم رو به پایین.به زهرا می رسم که چه قدر بزرگ شده و شوهرش کارت عروسی را با لبخند می دهد به من.

و من که چندان شبیه لبخند نیستم می گیرمش.

می گوید:متنش رو نمی خونید؟

زهرا را نگاه می کنم و شبیه لبخند می شوم:پشت تلفن قبلا برام خونده زهرا.

سی دی را می دهم دست زهرا:هر چی آهنگ شیش و هشتی داشتم ریختم توش.

زهرا شبیه لبخند نیست.خود لبخند است این روزها.

می روند و من به اتاقم برمی گردم که دست کمی از جنگ جهانی ندارد!وسط آن همه شلوغی چیزی می درخشد.جلو که می روم دفتر مشق کلاس اولم را می بینم.اولین قدم های نوشتن.و تمام خاطراتم را که روی هم انبار شده.کارت های تبریک عید از آدم هایی که نمی دانم الان کجای این دنیایند.مجله های عزیز کودکی ام.و نامه هایی که سر کلاس های خمیازه آور با بچه ها رد و بدل می کردیم...

 

*همه می روند.من در خانه می مانم و می گویم حوصله ندارم.مامان فشفشه و منور خریده.می روند که از روی آتش بپرند و من می مانم که گوش هایم را بگیرم و فکر کنم کجای بمب ترکاندن لذت دارد؟از پشت پنجره به حجم روشنایی نگاه می کنم که همه جا را انباشته.به دست هایی که با لذت روشن می کنند و به آتش هایی که افروخته می شوند.چراغ ها را خاموش می کنم و خانه تاریک می شود بی هیچ لذتی...

 

*من هم می روم.می روم تا روشنایی.افروخته ام از حسی که نمی دانم چیست.دستی آبی روی آتشی می ریزد و من فکر می کنم:کاش دستی بود که خاموشم می کرد...


یکشنبه 20 اسفند ماه سال 1385

سکوت حرف سکوت

لنی اول با این جوان،که یک کلمه هم انگلیسی نمی دانست رفیق شده بود.به همین دلیل روابطشان با هم بسیار خوب بود.اما سه ماه نگذشته بود که عزی شروع کرد مثل بلبل انگلیسی حرف زدن و فاتحه ی دوستیشان خوانده شد.فورا دیوار زبان میانشان بالا رفته بود.دیوار زبان وقتی کشیده می شود که دو نفر به یک زبان حرف می زنند.آن وقت دیگر مطلقا نمی توانند حرف هم را بفهمند.

(خداحافظ گاری کوپر-رومن گاری)

 

*مسخره س !خیلی وقته حرف هم دیگه رو نمی فهمیم،بس که با هم حرف می زنیم!

 

پی نوشت:چرا یاد گرفتیم این قدر زود قضاوت کنیم در مورد آدم ها؟


جمعه 18 اسفند ماه سال 1385

بمب گوگلی

300 the movie

لطفا اینجا رو بخونین.و برای دفاع از این حرکت لینک بدین.

ممنون.

شاد باشید و سربلند!


پینوشت:

۱.مرسی از فیروزه که باعث شد دست استکبار جهانی از این وبلاگ قطع بشه!

۲.من کلی فعال شدم،به لینک دونی نگاهی بیندازید!


دوشنبه 14 اسفند ماه سال 1385

میرا

دیوار شیشه ای.این روزها انگار دارم در خانه ای با دیوارهای شیشه ای زندگی می کنم.انگار افکارم،عقایدم و حرف هایم را همه می بینند،می شنوند و بدتر از همه به آن می خندند و شاید حتی تحقیرش می کنند.این روزها«یواشکی هایم» بدجور حراج شده!


سه شنبه 8 اسفند ماه سال 1385

رنگین کمان

شنبه مغموم است

ژاکتی خاکستری بر تن کرده

و مثل پیرزنی بی کس

از یاد برده قوطی قرص هایش را

کجا گم کرده

 

یکشنبه آرام است

بی هیچ تکاپو و جنبشی

نقاب ابدی لبخند را بر چهره اش کشیده

و پشت لبخندش

هیچ رازی نیست

 

دوشنبه نارنجی است

شاد و شلوغ و پر از سر و صدا

چون کودکان دبستانی

که بی خبر از دلتنگی ها

دغدغه شان

در خوراکی زنگ تفریح خلاصه می شود

 

سه شنبه باوقار است

اخم بر چهره دارد

و همیشه بر بخت بدش گریان است

که پشت سر دوشنبه ی شلوغ آمده

 

چهارشنبه دلگیر است

پیرمردی است که تنها

با خاطرات گذشته سبز می شود

و امیدوار است

 روزی از زندان امروز رها شود

 و به چهارشنبه های دیروز بازگردد

 

پنج شنبه مهربان است و گشاده رو

پیراهنی صورتی دارد

که  جیب هایش پر از شیرینی است

 

جمعه ی ساکت و صبور

جمعه ی مغموم و شلوغ

جمعه ی رنگین کمان

که هر هفت روز هفته را در دلش جا داده!


سه شنبه 1 اسفند ماه سال 1385

نقطه سر خط

دوست دارم زودتر از همه وارد کلاس بشم و دیرتر از همه خارج.نه به خاطر اینکه زودتر از همه برسم و دیرتر از همه برم.به خاطر اینکه دوست دارم کلاس خالی رو ببینم.کلاس،قبل از اینکه آدم ها داخلش بشن یا ازش برن بیرون.

فقط کلاس هم نیست.سالن عروسی،همایش،سخنرانی...

آرامش در هم ریخته ی قبل از شروع رو دوست دارم و آرامش در هم ریخته تر پایان رو.



صفحه اصلی

مکاتبه

آرشیو

بازدیدکنندگان 176960