lahzah

الکامپ 14 Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

سه شنبه 8 آبان ماه سال 1386

اشک های کال من چرا چنین؟

هی اس ام اس ندهید.زنگ هم نزنید.قیصر نمرده است.این اشک های امروز توی دانشکده دروغ بود،اشک های دکتر شفیعی حتی.این پارچه های سیاه و خرما و صدای قرآن از دانشکده ادبیات نبود.اینها رویا است،خواب است.بیدار که شویم شنبه می شود.قیصر می آید.خسته اما با لبخند همیشگی اش.می نشیند روی صندلی.من می دانم،شنبه ها ما هنوز آیین نگارش داریم.مگر دیروز با قیصر کلاس نداشتید؟سه تا پنج؟شادی مگر تو ندیدی چه قدر آرام و خوب بود؟

دروغ است.هی اس ام اس ندهید.این درد صبری ندارد.

لابد هی می خواهید توی وبلاگهاتان بنویسید:پیش از آنکه باخبر شوی لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود...

نه،قیصر امین پور زنده است.در قلب تمام مایی که دوستش داشتیم.

به اسم این وبلاگ لعنتی نگاه کنید.دیگر «لحظه های کاغذی» وجود ندارد.من دیگر نمی توانم در وبلاگی بنویسم که نامش را از شعرهای استاد برداشته بودم.آخر اینها به دروغ می گویند قیصر امین پور دیگر نیست.

 



صفحه اصلی

مکاتبه

آرشیو

بازدیدکنندگان 193003