lahzah

یکشنبه 28 بهمن ماه سال 1386

به خانه برمی گردیم

با یاسمین نشسته ایم در اتاق انتظار دکتر،البته بیشتر شبیه راهروی انتظار است.چیزی نیست،من صبح که بیدار شدم دیدم گلویم کمی می سوزد!

برای اینکه حوصله مان سر نرود من دارم در موبایل او اس ام اس هایی را که خودم برایش زده ام می خوانم.و او هم در موبایل من اس ام اس های خودش را می خواند.هر چند دقیقه یک بار هم صدای خنده ی یکی مان بلند می شود.(مسخره است،بله می دانم.اما داریم به اس ام اس های خودمان می خندیم!)

خانمی بغل دست من نشسته که هر چند دقیقه یک بار سرش را برمی گرداند و به صفحه موبایل زل می زند.به نظر چهل و پنج ساله می آید.در دستش دو کیسه است.انگار می خواهد چیزی به ما بگوید اما هر بار منصرف می شود.بالاخره دل به دریا می زند.دستش را می کند در کیسه اش،کتابی می دهد به من و می گوید:به جای ور رفتن به اون بیاین کتاب بخونین!

جواب احمقانه من:نه ممنون.خودمون کتاب داریم!

می خواهم «بازی آخر بانو»(بلقیس سلیمانی) را از کیفم در بیاورم و بهش نشان بدهم که به زور کتاب را می دهد دستم.

حیرت زده نگاهش می کنم و نمی توانم خنده ام را کنترل کنم.کتابی که به ما داده «هنر آشپزی» است.می گوید:بخونین دستوراتش رو حفظ کنین.به دردتون می خوره.

من در حالی که از خنده می لرزم کتاب را باز می کنم و سعی می کنم دستور پیتزای توت فرنگی را حفظ کنم.خانمه انگار از خنده های من ناراحت شده.برای اینکه دلش را به دست بیاورم دستور موس قهوه را بلند بلند برای یاسمین می خوانم تا حفظ کند.

یاسمین هم می خندد.خانمه ناراحت می شود و کتاب را از دستم می کشد.

در همین اثنا(!!) نوبتمان می شود.از در دکتر که بیرون می آییم می بینم یاسمین نیست!بر می گردد و وقتی می پرسم کجا بودی،می گوید:رفتم به خانمه گفتم ناراحت که نشدین؟ببخشین مسخره تون کردیم!!


پیوست:آخر نفهمیدیم این موس قهوه را چه جوری درست می کنند.


یکشنبه 21 بهمن ماه سال 1386

و چه قدر نیامدن که قرار بود

دلم چیزی می خواهد،حسی مثل حس خواندن بی شمار ای میل.


جمعه 19 بهمن ماه سال 1386

بفرمایید فروردین شود اسفندهای ما

*دارم با یکی از سال بالایی ها حرف می زنم.می گوید:مکه که بودیم و هم رو دیدیم....

مکث می کنم.من کی مکه بوده ام؟آها،تابستان امسال.حدود پنج ماه پیش.این که اصلا یادم نمی آید این خانم را توی مکه دیده ام مهم نیست،مهم این پنج ماهی است که اندازه هزار سال گذشته انگار و من هیچ وقت اینقدر آرزو نکرده بودم زمان برگردد عقب.

 

*یادم می آید بار اولی که نگار نوجوان را دیدم،(حالا انگار هزار بار دیدمش!) تعجب کردم.از شور و بالا و پایین پریدن ها و شیطان بودنش.فکر می کردم باید آرام تر از این حرفها باشد،مبنای قضاوتم هم نوشته های وبلاگش بود(داشتید جمله را؟!)

بعد نگار گفت:خب من معمولا وقتی غمگینم وبلاگ می نویسم.

حالا حکایت ماست!

 

*تاوان را دیدم.تنها جمله ای که می توانم بگویم این است که با حجم این همه تعریف انتظار شاهکار بی نظیری را داشتم و خب،خورد توی ذوقم.

این هم نتیجه فیلم دیدن با پیش داوری.

 

*تیتر از شعرهای قیصر امین پور است.

 


یکشنبه 14 بهمن ماه سال 1386

برای زهرا

به هم ریخته ام زهرا. از صبح دارم به چشم هایت فکر می کنم و آرامش همیشگی اش.دارم فکر

می کنم این واژه حقیر تسلیت چه شکلی می تواند آرامش را به چشمانت برگرداند؟

صبر اینجور وقتها عجب کلمه مسخره ای می شود،وقتی همچین خبری را می خوانی و خشکت می زند.

 


جمعه 12 بهمن ماه سال 1386

ای ساربان،ای کاروان لیلای من کجا می بری؟

 *شما با ADSLهاتان چه می کنید؟!بدبختی عظیمی است که ندانی با ADSL  چه کنی!

قبلا که با سرعت مورچه ای می آمدیم اینترنت کلی آهنگ و عکس و فیلم بود که در حسرتش می ماندیم،حالا دیگر اینترنت جز وبلاگ چیزی ندارد انگار!

 

*داریم با بچه ها حرف می زنیم.

یکی می پرسد:راستی،دکتر شهیدی چند سالشون بود که فوت کردن؟

می گویم:هشتاد و نه.

می گوید:ماشاالله.ماشالله.بزنم به تخته!

 

*برنامه صبحگاهی رادیو پیام:شنوندگان عزیز،لطف کنید وسایل نقلیه خودتون رو با تجهیزاتی مثل زنجیر چرخ مزین کنید!


 پی نوشت:دارم ای ساربان نامجو را گوش می دهم.عنوان از همین آهنگ دوست داشتنی ای ساربان است.


دوشنبه 8 بهمن ماه سال 1386

گلی خوشگلی

*سوار هر تاکسی که می شم هنوز جام گرم نشده آقایی می خواند:

گلی خوشگلی گلی محشری           گلی از همه دل می بری

گلی واسه من،گلی واسه عشق       از همه مغرور تری

 

فکر کنم البته مغروره.توی یه تاکسی دیگه زیباتری بود،یک نسخه هم توی آژانس شنیدم که فکر کنم می گفت از همه مقرون تری.(دقیقا اینجا منظور از مقرون چیه؟یعنی گلی خیلی خوبه اصلا کادو اینا نمیخواد؟تازه پول ناهار و کافی شاپ هم حساب می کنه؟یعنی گلی خیلی مقرون به صرفه س؟)

 

این بود انشای من در شب امتحان خل کننده کلیله و دمنه!

 


جمعه 5 بهمن ماه سال 1386

آی تو کجایی نازی؟

*دیگر برایم مهم نیست.اینکه ریشه این بی خیالی از کجا می آید،اینکه چه اتفاقی ممکن است بیفتد مساله ای که تا چند ماه پیش مهم ترین مساله زندگی ام بوده در درجه چندم اهمیت قرار بگیرد.اتفاقا گاهی خوب است این بی خیالی ها،گاهی لازم است از خودت تعجب کنی،از خودت عصبانی شوی.یا به خودت فحش بدهی!
من نمی دانم آخرش قرار است چه اتفاقی بیفتد فقط از آرامش خودم تعجب می کنم.

 

*میلاد غر می زند که چرا پرستاران بیمارستان مثل تری اینا نیستند حداقل!(سریال پرستاران را می بینید؟!)امروز مرخص شده.

 

*یاسمین خوبم،ممنونم بابت این روزها.فکر می کنم باید قدر  این نعمت را بیشتر بدانم،قدر داشتن دوستانی مثل تو.

 

*من خوبم،شما چطور؟

 

*پی نوشت: تیتر از اشعار حسین پناهی.


پنجشنبه 4 بهمن ماه سال 1386

من چه کنم که دست تو...

*کلاس زبان نرفته ام.نشسته ام خانه که مثلا برای امتحان شنبه بخوانم.تا می آیم فکرم را متمرکز کنم تلفن زنگ می زند.دایی،خاله...بله،می دانم عجیب است.بله،من هم دلیلش را نمی دانم.نمی دانم چرا ناگهان یک پسر هجده ساله بدون هیچ سابقه بیماری باید بی مقدمه ناراحتی قلبی پیدا کند.بله،مامان و بابا از صبح رفته اند بیمارستان.نه،دکتر گفته هیچ ربطی به فشار کنکور و استرس ندارد.عضلات قلبش گرفته،احتمالا عفونت.نه،مدتهاست مریض نشده.بله،از دیشب بستری شده.ساعت ملاقات؟نمی دانم.سی سی یو بستری شده.می ترسد؟نمی دانم.دقیقا نمی دانم برادرم دیشب را بین پیرمردها و پیرزن ها چه جوری صبح کرده.فقط می دانم مامانم دیشب خوابش نبرد.بله،مامانم هنوز کامل خوب نشده.آها،راست می گویید.باید خدا را شکر کنیم که زود متوجه شده ایم.

 

*مامان می گوید تو که خانه نباشی زود معلوم می شود.بسکه حرف می زنی و سر و صدا می کنی.میلاد اما اگر نباشد....میلاد می رود توی اتاقش و در را می بندد و درس می خواند.این منم که علافم و صدای ضبط را بلند می کنم تا جیغ میلاد در می آید.اما....خانه خیلی خالی شده از دیشب و من می ترسم.


سه شنبه 2 بهمن ماه سال 1386

این چنین می گذرد روز و روزگار من

*خبری نیست.شبهای امتحان است دیگر.امتحان رستم و سهراب،یکی از سوال ها این بود:فردوسی را توضیح دهید!

 

*شاید قدیمی باشد،اما من تازه کشفشان کردم و به شدت دوستشان دارم:

آقای اوف

خانم سبز

مستر بلک بورد

 

*زرافه ها هم عاشق می شوند.

 

*آی،چه قدر کیف می دهد خواندن همچین پستی این روزهای امتحان!

*صدایم را با موبایل ضبط می کنم.توضیح می دهم دلیل اینکه باید کله سحر بیدار شوم چیست.اهمیت نمره آوردن و نیفتادن را توضیح می دهم.و اینکه از سیصد صفحه فقط پنجاه صفحه را خوانده ام.بعد این سخنرانی را می گذارم الارم موبایلم.موبایل که زنگ می زند تا بیدارم کند،لای چشمانم را باز می کنم و فریاد می زنم:برو بابا!و تا لنگ ظهر می خوابم!

 

 

 

*دلیل پر رنگی یک بیت از پست قبل فقط این است که دوستش داشتم،همین!



صفحه اصلی

مکاتبه

آرشیو

بازدیدکنندگان 176961