lahzah

جمعه 30 فروردین ماه سال 1387

زمان گذشت،زمان گذشت و ساعت اصلا ننواخت!

ساعتم دیگر مثل ساعت کار نمی کند.یک ساعت تمام می ماند روی هفت.هی عقب می ماند،عقربه هایش را کند می برد جلو.خمیازه می کشد،خسته می شود و بعد از چند ساعت بالاخره می رسد به هشت.گاهی هم خوابش آنقدر عمیق است که یک روز تمام از جایش تکان نمی خورد.حوصله ندارد حتی به اندازه ی یک دقیقه جلو بیاید.پاهایش را دراز می کند روی دوازده مثلا و چرت می زند.فردایش هم که بروم سراغش هنوز روی دوازده خواب است.

بیدارش می کنم،به زور می کشمش جلو.پرتش می کنم روی ساعت درست.اما چند دقیقه بعد باز هم خوابش برده.

کاش تمام ساعت های دنیا تنبل بودند،کاش کش می آمدند.کاش یک ساعت گاهی اندازه ی هزار ساعت طول می کشید.کاش ساعت روی عید می ماند،روی بهار.

نه،کاش تمام ساعت های دنیا بیش فعال بودند!یک ساعت را در چند ثانیه طی می کردند.کاش زود از روی سرما و درد و دلتنگی می گذشتند.

چرا هیچ کدام از ساعتهای دنیا درست کار نمی کند؟

 


چهارشنبه 21 فروردین ماه سال 1387

طرح

باران که می بارد

در زوایای دوست داشتنت

غرق می شوم


جمعه 16 فروردین ماه سال 1387

چه کنم که بسته پایم

به دعوت تهمینه حدادی.

آرزوهای محال من بیشتر از هفت تا هستند،یعنی کلا مدار زندگی من بر پایه ی همین آرزوها می گردند شاید روزی حقیقت شوند:

 

1.مصاحبه اختصاصی با جی.دی.سالینجر.مصاحبه ای که مثل توپ صدا کنه و حتی مجبورش کنم بقیه ی کارهاش رو به خاطر من چاپ کنه!

2.کلی آدم هستن که دوست دارم از توی قصه ها بیارمشون به دنیای واقعیت.بدون تردید مهم ترینشون والتر بلایته(پسر آنی شرلی که توی جلد هشت کشته می شه.) بقیه شون هم هولدن کالفیلد.زویی(دوست داشتم یک برادر بزرگ داشتم که مثل زویی بود.)رامونا،مانولیتو،شازده کوچولو،جودی،امیلی استار،سارا استنلی،جوی زنان کوچک،زه زه ی درخت زیبای من،لنی خداحافظ گاری کوپر...(خیلی زیادن!)

3.حتما جزو آرزوها محال همه ی آدم ها زنده کردن مرده ها هست.کاش می تونستم قیصر امین پور رو زنده کنم...

4.می تونستم ذهن آدم ها رو تا یه حدی بخونم.مثلا اینکه در مورد من چی فکر می کنن.

5.کاش غزلیات سعدی رو من گفته بودم.(شاهنامه هم قبوله!)

6.امتیاز یک مجله کودک و نوجوان داشتم و با دوستهام درش می آوردم.(جواب صفحه نامه ها رو من می دادم.)

7.هفت تا خیلی کمه!من تازه گرم شدم:یک دکتر شفیعی،زرین کوب اینایی می شدم،مصاحبت با سعدی، حافظ،بیهقی(بقیه ی کتابشم ازش می گرفتم!)،حسین پناهی،اگزوپری و ...(یک طومارن این آدم ها!)،یک اثر بزرگ ادبی رو فیلم کنم مثلا شاهنامه رو و اسکار بگیرم بابتش،هر وقت دلم برای کسی تنگ شد بتونم اراده کنم همون لحظه پهلوم باشه،زمان رو هم عقب جلو کنم(یه سر برم دوران ماموت ها ببینم چه خبره!)،دوست دارم معتاد بشم ببینم می تونم ترک کنم یا نه...

 

*دیگه خیلی داره بیشتر از هفت تا می شه!

*آدم افسردگی می گیره وقتی می بینه چه قدر محالن همه ی چیزهای دوست داشتنی!

 

دعوتین:هدیه، خنده های صورتی ، آذین لحظه ، ترنج، آقای هانیبال ، نگار یاحقی،

علی دودکش ، خانم میرا.


پی نوشت:

1.تصحیح مورد دوم:والتر توی جلد هشت کشته نمی شه.کتاب هشت یعنی جلد چهارم.(خیلی مهم بود حالا انگار!)

2.یاسمین چون امروز بهم آیس پک داد دعوته!اما چون وبلاگ نداره می تونه توی کامنت ها بنویسه.

3.خب مثلا جنگ نباشه،فقر نباشه،بیماری نباشه،بدبختی نباشه...آرزوهای محال همه مونه دیگه!


چهارشنبه 14 فروردین ماه سال 1387

سه،دو،یک...فرار

هوا خوب بود.کوهستان دنج و خلوت.فقط خودمان سه نفر بودیم.من و مامان و دایی کوچیکه!

دایی کوچیکه قبلا عضو گروه کوهنوردی بوده،پس حتما راه را بلد است و راه مقابله با خطر های احتمالی را هم.

از کوره راه بالا می رویم.خوشحالم و دارم برای خودم شعر می خوانم.ناگهان...صدای عوعوی یک گله سگ.دارم آماده می شوم بترسم که دم یک سگ را از آن دورها می بینم،بعد نزدیک می شود.بله،دارد به سمت ما حمله می کند.یک سگ دیگر هم پشت سرش است.دایی ام می گوید:بدوید.(خودش تکذیب می کند.می گوید گفتم ندوید!)

من عربده می کشم و مثل فشنگ می دوم به سمت دره.شیب تندی دارد و پایم می گیرد به سنگ و می خورم زمین،مامان هم.جفتمان روی هم می غلتیم.صدای سگ دور نمی شود و روسری مامان در خاک و خل ها گم می شود.(من وضعم از مامان بهتر بود،افتاده بودم روی او و جایم نرم تر بود!)

بالاخره خونین و مالین متوقف می شویم.شلوار جین عزیزم پاره شده.دهان مامان پر از خاک و خون است.

سایه سنگین سگه هنوز بالای سرمان است.دارد دمش را تکان می دهد.می ترسیم تکان بخوریم و به ما حمله کند.آخرش با ترس و لرز بلند می شویم.

دلیل توقف سگ این بوده که دایی ام برگشته و به سمتش هاپ هاپ کرده!بعد هم دیده که من و مامان داریم به سمت خفنی می غلتیم سمت دره،مانده بوده جواب بابایم را چی بدهد که خوشبختانه متوقف شدیم!

 

*بابابزرگم گفت احمقانه ترین کار فرار است.راه مبارزه با سگ این است که متقابلا بهشان حمله کنید.

*مامان در عمرش اینجوری نترسیده بود.

*گویی سگ های نگهبان بودند و ما داشتیم از حوزه استحفاظی شان رد می شدیم.وقتی فرار کردیم فکر می کردیم گیر یک مشت سگ هار و گرسنه افتاده ایم!

*جای قشنگی بود کلا این بند عیش.بعد از حمله سگ ها لنگ لنگان داشتیم برمی گشتیم که سه نفر را دیدیم که راه را بلد بودند و دنبال آنها رفتیم.

بند عیش کنار ده حصارک است.(بالای پونک).فقط مواظب باشید رودخانه را بگیرید و بروید بالا.کاری هم به کوره راه ها و سگ ها نداشته باشید!


سه شنبه 13 فروردین ماه سال 1387

سیزده به در

مدرسه که می رفتم سیزده به در برایم مساوی بود با مشق های تمام نشدنی.

حالا،نوید می دهد به بازگشتن به دامان روزمرگی های همیشگی.به جمع کردن سفره ی هفت سین.

نه،من این روز را دوست ندارم.

 


پنجشنبه 8 فروردین ماه سال 1387

خیزید و خز آرید که هنگام بهار است!

بهار است،هشت روز از عید گذشته و بوی ملس سبزه ها پیچیده توی هوا.بهار است،همان بهاری که یک ماه بود انتظارش را می کشیدم.که دل نگران بودم از راه نیاید.می ترسیدم اسفند تمام نشود و 86 تا ابد طول بکشد.

اول فروردین زود از خواب پا شدم،تخم مرغ ها را  ریختم توی زردچوبه تا رویشان گلهای رنگی بکشم.آینه را که دستمال می کشیدم نفس عمیقی کشیدم که انگار دارد عید می شود.مامان داشت سنجد ها را از جای همیشگی در می آورد و قرآن را می گذاشت سر هفت سین.من هی فکر می کردم چیزی کم است.نکند ماهی ها قبل از سال تحویل بمیرند؟

الان هشتم فروردین است.کتابهایی که چیده بودم کنار هم تا بخوانم نخوانده ام.فیلم هایی که قرار بود ببینم ندیده ام.فقط خاک گلدانها را عوض کرده ام و عطسه زده ام،انگار حساسیت بهاری گریبانم را گرفت بالاخره.دستانم را که بالا می آورم تا بینی ام را پاک کنم بازوهایم درد می گیرد.تقصیر مامان است.رفته بودیم دوچرخه سواری که یک جا بی هوا پیچید جلویم.پرت شدم روی قلوه سنگها و بازوهایم ضرب دید.اما مهم نیست.امروز صبح هم رفتیم تمرین رانندگی.دو بار رفتم توی جدول،میدان را هم که داشتم دور می زدم مامان چسبیده بود به صندلی و بی هوا،یک دفعه راهنما دوبل را روشن کرد.مهم این است که یک دستی رانندگی می کردم.(نگفته بودم من عاشق آدم های یک دستی رانندگی کن می باشم؟!)

میلاد هم که از دوم فروردین رفته اردوی درسی رامسر.بدون اینکه به من بگوید چند تا کتاب هم از کتابخانه ام برداشته برده که می خواستمشان.کارت دانشجویی ام را هم گم کرده ام.

راستی،عادت کرده ام وقت و بی وقت پرده ی اتاقم را می زنم کنار.بغض هم نمی کنم.بعد از سه سال به ردیف ساختمانهای اکباتان عادت کرده ام.دیگر دلم برای کاج بلند حیاط خانه ی قدیمی تنگ نمی شود.

کاش این بهانه های کوچک برای زنده بودن و نفس کشیدن همیشه سر بکشد از بالای دیوار.کاش همیشه تخم مرغ های هفت سین به شوقت بیاورند و ردیف کتاب های نخوانده و اسکناس های تا نخورده.کاش همیشه بهار باشد،عید باشد.همین عید آرام و ساکن و بی هیجان.همین عید خواب آلود و گس...

 

*تیتر از منوچهری.با تصرف!!


سه شنبه 6 فروردین ماه سال 1387

ترک عادت موجب مرض است!

*من اول دبیرستان بودم که این وبلاگ رو ساختم.خب رنگ صورتی و فرشته و این حرفها برای دختر 15 ساله طبیعیه!این قالب رو یکی از اولین دوستهای اینترنتی م درست کرد.دو سال پیش که بلاگ اسکای خراب شد یکدفعه و قالب ها از بین رفت یکی از عزیزترین و لجبازترین(!) دوستهای وبلاگی م دوباره درستش کرد.

خب الان پنج سال گذشته.چند نفر بهم گفتن که رنگ صورتی صفحه ت چشمو می زنه و فرشته هه خیلی لوسه.اما من این قالب رو دوست دارم و دلم نمی یاد عوضش کنم،بسکه برام خاطره انگیزه!

 

*فکر کنم پیرمردها وطنی ندارند جزو بی سانسورترین فیلم های هالیووده،یعنی اصلا صحنه ی سانسوری نداره.اما تلویزیون عزیز برای خالی نبودن عریضه چند دقیقه از فیلمو زد.به نظرم یکی از قشنگ ترین دیالوگ های فیلم توی همین صحنه های سانسور شده س:

 

ـ مرد: اگه برنگشتم، به مادرم بگو دوستش دارم.
ـ زن:اما...مادر تو مُرده.
ـ مرد: خب...،پس خودم بهش می‌گم.

 

حالا خدا می دونه چه بلایی سر فیلم های سانسوری می یارن.مثلا بابل که قرار بود زمستون از صد فیلم پخش شه و یه فیلم دیگه جایگزینش شد.فکر کنم دیدن فقط ده دقیقه از فیلم مونده بی خیال شدن!

 

*اگر قرار بود جمال زاده،هدایت،آل احمد،مصطفی مستور و ... در مورد بهار انشا بنویسن چی می نوشتن؟طنز نوشته ای از رویا صدر.



صفحه اصلی

مکاتبه

آرشیو

بازدیدکنندگان 176928