lahzah

سه شنبه 31 اردیبهشت ماه سال 1387

چون بر شکوفه آید باران نوبهاری

از تاکسی که پیاده شدم بوی باران می آمد.

دستانم را آوردم جلو تا خیس شوند.دیدم خشکند.دیدم باران نمی آید.دیدم روی شمشادها هیچ نمی ننشسته.

اما بوی باران می آمد و من سردم بود.مثل کسی که ساعتها زیر باران مانده باشد...


یکشنبه 29 اردیبهشت ماه سال 1387

افشین امپراتور!

هفت،هشت سال پیش بود فکر کنم.دوم،سوم راهنمایی بودم.وقتی پرسپولیس بازی های آخر هفته اش را می باخت دیر می رفتم سر کلاس.نمی خواستم قبل از کلاس دوست استقلالی ام را ببینم.می دانستم نمی توانم تیکه هایش را تحمل کنم،ممکن است بکوبم توی دماغش.مثل آن روز که وسط حیاط مدرسه دو گروه شده بودیم و افتاده بودیم به جان هم.

بچه ها برایم از روزنامه عکس علی کریمی را می بریدند و می آوردند.جعبه ای داشتم که عکس های علی کریمی را تویش نگه می داشتم!

صبح های شنبه بچه های سرویس خواب آلود سرم غر می زدند.راننده ی سرویس هم با اخم و تخم می ایستاد جلوی روزنامه فروشی تا من بپرم پایین و تماشاگران بخرم.مامانم را یک بار خواستند مدرسه و گفتند این دخترتان مجله های ورزشی می آورد سر کلاس می خواند.فقط من نبودم،قبل از بازی های جام جهانی 2002 بود و تب فوتبال توی مدرسه پیچیده بود.یکی از بچه هر صبح با یک بغل مجله می آمد مدرسه،روی جلد تمامشان عکس نیکبخت بود.مامان نمی دانست چرا من تمام بازیکنان را می شناسم،نمی فهمید چرا تا دیروقت بیدار می مانم تا نود ببینم.نمی فهمید چرا وقتی علی کریمی دریبل می زند من عربده می کشم.هنوز خودم هم نمی دانم چرا وقتی سر آن بازی لعنتی با ایرلند گل محمدی با سر زد توی گل و بعد زد زیر گریه من رفتم توی اتاقم،در را بستم،اشک ریختم و هی دفترم را خط خطی کردم.

گاهی اولین دوست اینترنتی ام را به یاد می آورم و به حماقت خودم پوزخند می زنم.ایرانی بود،ساکن انگلیس.می گفت صدایم کن کارولین.وقتی فهمید چه قدر مایکل اوون را دوست دارم قول داد یک روز که می رود استادیوم برود و بعد از بازی ای-میل مرا بدهد به مایکل اوون.روزها می نشستم پای کامپیوتر و منتظر ای-میلی از مایکل اوون می شدم.

دیروز که من از صبح هی نگران بازی چهار و نیم بودم،که از دقیقه ی نود دیگر نمی توانستم بازی را ببینم از اضطراب،فکر می کردم چرا اینقدر برایم مهم است که پرسپولیس قهرمان شود؟بعد که دقیقه 96 پریدم هوا و آنقدر جیغ زدم که صدایم گرفت یاد روزهای دوری افتادم که تمام دلخوشی ام فوتبال بود.دیروز نصف بازیکنان پرسپولیس را نمی شناختم،نمی دانستم پرسپولیس بازیکنی به نام سپهر حیدری دارد.فقط برایم مهم بود آخر بازی جام را قرمزها بلند کنند.مرسی آقای قطبی!مرسی بابت تمام آنچه بعد از هشت سال یادم آمد،این دلبستگی عجیبی که یک زمان به پرسپولیس داشتم،به فوتبال،به صبح های شنبه که تماشاگران بود و ضد گزارش های امیر مهدی ژوله.مرسی آقای قطبی که به یادمان آوردید می شود برای یک تیم جیغ زد،با تمام وجود!


پنجشنبه 26 اردیبهشت ماه سال 1387

به مناسبت بزرگداشت فردوسی

یک مکالمه ی واقعی:

-یک دوست:گفتی ادبیات می خونی؟

-من:اوهوم.

-بعد چند واحد شاهنامه دارین؟

-توی لیسانس چهار واحد.

-چه جالب!بعد دیکته تون چند واحده؟

-چی؟

-دیکته.مگه ادبیات نمی خونی؟


یکشنبه 22 اردیبهشت ماه سال 1387

ای مهربان تر از برگ در بوسه های باران

1.نمایشگاه کتاب همیشه برایم از تولدم مهم تر بوده.(با علاقه به کتاب خوانی اشتباهش نگیرید،یک جور حس احمقانه ی نوستالژیک است.)اما دو سال است که دیگر نیست.این مصلی هیچ چیزی ندارد برای دوست داشتن.نه فواره دارد،نه سیب زمینی سرخ کرده،نه چمن سبز.سالن کودک و نوجوان هم یک جای نمور و تاریک است که هیچ جوری نمی تواند حال آدم را جا بیاورد.کتاب جدید هم که خیلی کم بود،تخفیف هم.تنها خوبی نمایشگاه امسال دیدن بچه ها بود،همین!

 

2.کلمه ها زیادند.آنقدر زیاد که از حجمشان وحشت می کنم.تقریبا به زیادی آدمها هستند.به هر آدمی چند کلمه می رسد.آنوقت آدم ها حرف می زنند،حرف می زنند،از دردها و خوشبختی ها و عشق هاشان می گویند.من گوش می دهم،گوش می دهم و آرزو می کنم روزی کلمه ها و آدم ها ته بکشند.نه!خودم ته بکشم.جایی کنار همین لحظه ها و روزها.

 

*تیتر کاملا بی ربط از اشعار دکتر شفیعی کدکنی.


سه شنبه 10 اردیبهشت ماه سال 1387

بیک و باک

چیزی که گروه دوستی چهار،پنج نفره مان را تشکیل می داد نه علایق و افکار مشترک بود،نه درک متقابل و این حرفها.دوستی در دبستان بر پایه های محکم تری مثل هم سرویسی  و هم محلی بودن،شریک شدن در خوراکی زنگ تفریح و شاگرد زرنگ بودن بنا می شود.

میان گروه دوستی مان،دو نفر بودند که با هم صمیمی تر بودند.تمام زنگ های تفریح آنها دستهایشان را می انداختند گردن هم،و با صدایی زیر اعلام می کردند:ما حرف خصوصی داریم.بعد دور حیاط راه می رفتند و زیر گوش هم حرف می زدند.

من می نشستم و لقمه های نان و پنیرم را گاز می زدم و نگاهشان می کردم و آرزو می کردم روزی برسد که از حرف های خصوصی شان سر دربیاورم.

بعدها فهمیدم آنها در ساعتهایی که من داشتم از حسادت کشنده ای می ترکیدم،آدم ها را نشانه می رفتند و بیک و باک خطابشان  می کردند.باک یعنی باکلاس،بیک یعنی بی کلاس.

هنوز هم دورادور از آن دو نفر خبر دارم،جفتشان پزشکی می خوانند،با هم.

و من هنوز گاهی یاد آن روزی می افتم که زیر باران ایستاده بودم،به اسمی که روی مقنعه ام دوخته شده بود نگاه می کردم.و دو نفر از دوستانم یک ریز زیر باران پج پچ می کردند و می خندیدند در حالی که باران موهایشان را خیس می کرد.و آنوقت جایی در قلبم تیر می کشد.


جمعه 6 اردیبهشت ماه سال 1387

بیا که قصر امل سخت سست بنیاد است

نمی دانم اسم تصمیمم را چه بگذارم.از طرف آدم های مختلف گزینه های مختلفی مثل خریت و حماقت پیشنهاد شده،هیچ کس هم درکم نمی کند چرا.دلایلم را نمی فهمند.فقط مامان می گوید خودت می دانی!من از این خودت می دانی متنفرم،هر چند مامان و بابا تنها کسانی اند که سر این موضوع تعجب نمی کنند،در منگنه قرارم نمی دهند و به جای من تصمیم نمی گیرند.

همین باعث شده شیر شوم برای انصراف دادن از رشته ی دوم.سه ماه بیشتر نیست که رفتم سر کلاس های هنرهای نمایشی هنرهای زیبا.هیچ کس باور نمی کند به همین راحتی دارم از رشته ای که برایش ماه ها دوندگی کردم دست می کشم.یادم نمی رود،همان روزهای بهمن که برف سنگین می آمد،توی فرجه ها من اداره ی آموزش را به خاطر یک امضا بالا و پایین می کردم.اینقدر اذیتم کردند که کم مانده بود بنشینم زار بزنم وسط خیابان.

فکر می کردم رشته ی ادبیات نمایشی می تواند مکمل ادبیات فارسی باشد،می تواند جبران کم تحرکی دانشکده ادبیات را بکند.اما نمی تواند،آن چیزی که می خواستم نبود.حالا چند سال لیسانسم طول بکشد برای رشته ای که دوستش ندارم؟که به هیچ کجای زندگی من نمی چسبد؟آره،تئاتر رشته  جالبی است اما برای کسی که می خواهد تئاتر کار کند.من نمی خواهم!

بحث تنبلی هم نیست دقیقا،این تجربه سه ماهه ام را هم دوست داشتم،واقعا برایم ارزشمند بود.حتی باعث شد رشته ام را،دوستانم را و دانشکده مان را بیشتر از قبل دوست داشته باشم.

دانشکده ای که بچه ها از آن می نالند این روزها برای من عزیز است،بحث بدی یا خوبی دانشکده ی هنرهای زیبا و رشته ی تئاتر نیست.بحث منم.بحث من آشفته ام که این روزها نشسته ام تا تصمیم بگیرم می خواهم با خودم،آینده ام و زندگی ام چه کار کنم.این وسط جایی برای رشته ی تئاتر نیست.من مانده ام و انصرافی که فردا قرار است فرمش را پر کنم.

 

*پی نوشت:روزهایی که رفتم برای رشته ی دوم تقاضا دادم دانشکده ی ادبیات جای دلگیری بود.قیصر تازه فوت کرده بود و یکی از استادان خوبمان اخراج شده بود و وضع گروه ادبیات بدجوری به هم ریخته بود.همان روزهای سرد و دلگیر ترغیبم کرد برای تجربه ی یک رشته ی دیگر.حالا دیگر دانشکده ی ادبیات آنقدرها هم سرد نیست!



صفحه اصلی

مکاتبه

آرشیو

بازدیدکنندگان 176935