lahzah

چهارشنبه 29 خرداد ماه سال 1387

ز من صبر بی او توقع مدار

وقتی دخترک را می بوسید سرم را برگرداندم.نه به خاطر اینکه خجالت می کشیدم.چون می دانستم شب که برسد،دخترک پشت در خانه آرایشش را پاک می کند،روی سارافون کوتاهش مانتوی گل و گشادی می پوشد.حتی ممکن است شالش را در بیاورد و جایش مقنعه سرش کند.آن وقت می رود توی اتاقش و تا خود صبح گریه می کند.سرش را هم فرو می برد توی بالش که کسی صدای هق هقش را نشنود.



صفحه اصلی

مکاتبه

آرشیو

بازدیدکنندگان 176952