پنجشنبه 1 اسفند ماه سال 1387
صدای بال برفی فرشتگان
انگار خواب بود.باران میزد به پنجره.از جایم بلند شدم تا ژاکت بپوشم،دیدم آن عکس روی آینه افتاده روی زمین.جوری که انگار باد زده باشد تو.پنجره بسته بود و باران،روی شیشه رنگ گرفته بود.
داشتم فکر می کردم که خیلی بعد،خیلی خیلی بعد از این،وقتی دیگر تو نباشی که دلم هی برایت شور بزند،لابد دیگر نصفه شب با صدای باران از خواب نمی پرم که اینجور سراسیمه پتو را بپیچم دور خودم و گلویم هی خشک شود.
دلم می خواست چراغ را روشن کنم،دلم می خواست انبوه کتابها را از روی میز بریزم پایین،شاخه خشک شده ی گلدان را بکنم و «رنگ تنت رنگ مسی» گوش بدهم.
وقتی خوابم برد هنوز باران می آمد و صدای تو انگار از یک جای دوری پیچیده بود توی گوشم.
منوی اصلی
