«قلم این روزها برای ما شده یک سلاح،با تفنگ اگر بازی کنی بچهی همسایه هم که به تیر اتفاقیاش مجروح نشود،کفترهای همسایه که پر خواهند کشید...»
جلال آل احمد
آموزش زبان انگلیسی Extra
هم سریال ببینید، هم زبان یاد بگیرید! روش جدید آموزش زبان انگلیسی با فیلم |
زیباترین مستند جهان
مجموعه حیات وحش بی نظیر(حیات) زیرنویس فارسی محصول ۲۰۰۹ |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
«قلم این روزها برای ما شده یک سلاح،با تفنگ اگر بازی کنی بچهی همسایه هم که به تیر اتفاقیاش مجروح نشود،کفترهای همسایه که پر خواهند کشید...»
جلال آل احمد
منتظر بودم.ایمان داشتم که بالاخره یک روزی جغدی از آسمان میآید و نامهای میاندازد توی بغلم که تو جادوگری،چمدانت را ببند به مقصد هاگوارتز.
تابلوی نقاشی را میگذاشتم جلوی پایم،چشمهایم را میبستم و میپریدم رویش،بعد یواش لای چشمهایم را باز میکردم و ... لعنتی،هیچوقت خبری از آن دنیای رنگارنگ مری پاپینز نبود. خودم بودم و دنیای رنگ و رو رفتهی اطرافم،من که اندوه عصرهای جمعه را بلد نبودم،غروبهای کشدار را نمیشناختم.اما میفهمیدم که چیزی کم است و توی دلم میگفتم نه،رویا نیست.هر بار خودم را دلداری میدادم که هفتهی بعد،هفتهی بعد...
شاید هفتهی بعد پریدم توی تابلوی نقاشی،دنیای اسبها و کالسکهها و مهمانیهای باشکوه،دنیای رنگها و شادیهای تمام نشدنی.
هیچوقت جغد هری پاتر از هاگوارتز برایم نامه نیاورد.هیچوقت نتوانستم بروم توی تابلوهای نقاشی زندگی کنم،سایهی هیچ بابالنگدرازی نیفتاد روی غروبهای کسالتبارم.
فقط آرزوهایم هی قد کشیدند و بزرگ شدند و دستهای من هی کوتاهتر ماند و کوتاهتر.
از رویا پردازی میترسم.
اما این روزها،این غروبهای کشدار را با رویای دنیایی سبز پر میکنم.دنیایی که لازم نباشد از آن فرار کنم و پناه ببرم به دنیای تابلوهای نقاشی و جادوگری و افسانه.
زویی نشستهبود لبه وان،داشت سیگار میکشید.
همینطوری رفتم تو،در نزده.چیزی نگفت،فقط نگاهم کرد.توی چشمهایش چیزی بود شبیه اینکه حوصلهتو ندارم،زود بگو برو.
یکدفعه از دهنم پرید:سالینجر مرد،دیشب.
مکث کرد.بعد گفت: ۹۱ سال.زیاد نیست؟دیرم شدهبود.
بهش نگفتم دیروز هوا خیلی سرد بود.تنبلیام میآمد ژاکتی،چیزی تنم کنم.میلرزیدم و فیلمی میدیدم که پارک داشت و نیویورک.بعد یکهو یاد هولدن افتادهبودم،دریاچه یخزده سنترال پارک، اردکهایی که معلوم نبود کجا رفتهبودند و هولدن نگرانشان بود.
فکر کردم میگوید:دروغ نگو.
هنوز سرش پایین بود.بعد گفت:نروید توی این وبلاگهایتان هی بنویسید سالینجر مرد،هولدن بیپدر شد،زویی تنها شد،خانواده گلاس فلان شد...خب؟
میخواستم بگویم:یعنی نشدید؟
زویی گفت:میروید ناله میکنید جوری که انگار هفتاد سال رفیق گرمابه و گلستانتان بوده.ما خودمان می دانی چند سال بود ندیدهبودیمش؟
بعد گفت:لعنتیها،حالا میرود تیتر صفحه اول،هر کانال بزنی عکسش هست،تشییع جنازه و یادبود و از این چیزها.
خواستم بگویم کاش زنده بود،بالاخره زنده بودن سالینجر بهتر از نبودنش است.دیدم میگوید زنده بود چی کار میکرد؟چند سال بود که چیزی چاپ نکردهبود؟
میخواستم بهش بگویم همین که جایی،توی این دنیای لعنتی،کسی مثل سالینجر نفس میکشید امید بود برای خودش یکجورهایی...بعد لابد میگفت:مگه تو میشناختیش؟مگه تا حالا دیدهبودیش؟
یکدفعه گفت:برو بیرون.صدایش عصبانی نبود.یعنی صداش هیچی نبود،نه عصبانی،نه ناراحت،نه بیتفاوت،نه گریه،نه بغض.
داشتم میرفتم بیرون که صدایم کرد:فقط به هولدن نگو،خب؟
چشمهاش بفهمی نفهمی قرمز شدهبود.
آدم دلش برای اتفاقهای نیفتاده هم تنگ میشود گاهی.مثلا؟
کتابهای نخوانده،فیلمهای ندیده،عشقهای از راه نیامده،هنوز از راه نیامده...
ماهنامه جهان کتاب چهارده ساله است...بخش جدیدش،بخش ویژه ادبیات کودک و نوجوانش را دیدهاید؟ غنیمت نیست؟ چند تا نشریه تخصصی ادبیات کودک و نوجوان میشناسید؟ نگردید! فکر نمیکنم جز کتاب ماه چیزی به ذهنتان برسد!
حالا مجلهای هست که دو ماه یکبار حدود بیست صفحهاش را به ادبیات کودک و نوجوان اختصاص می دهد.
به نقد و معرفی کتاب،به اخبار ادبیات کودک و نوجوان، به گفت و گو.
مثلا شماره جدیدش یک میزگرد تصویرگری کتابهای کودک و نوجوان دارد با حضور هدا حدادی،فرشید شفیعی و پژمان رحیمیزاده.
چهار نقد کتاب هم دارد.(من در مورد«پسری که آبرویش رفت،لوئیس سکر» نوشتهام)
تمام اتفاقاتی را که آبان و آذر در ادبیات کودک و نوجوان افتاده بخوانید.از کلاسها و کارگاههای شورای کتاب کودک و انجمن نویسندگان کودک و نوجوانان خبر داشتید؟چه برنامههای خوبی هم دارند!
اینجوریهاست که در این روزگار آدم باید قدر همین چند صفحه را بداند،باید از آقای عباس تربن تشکر کند بابت همین چند صفحه،باید برود جهان کتاب را بخرد،نه فقط به خاطر تمام نقد کتابها و مقالهها و گزارش های خوبی که توی هفتاد و هفت صفحه اولش دارد،به خاطر همین پانزده صفحه پایانی اصلا.که در روزگاری که پژوهشنامه افق نیست،سروش نوجوان نیست باید قدر همین صفحهها را دانست.
دیدی گاهی آخر ترم،که آدم هی به ساعت نگاه میکند و کتابهای بی پایان را ورق میزند چه بیپایان میشود شب؟دیدی گاهی جمله ای،شعری،نقاشی ای بالای کتاب خواب را از سر آدم میپراند؟هزار خاطره را می آورد در ذهن آدم،که آن جمله را،تک تک کلمات بی قرارش را در چه حالی نوشته.چه دلتنگ بوده وقتی آن بیت در سرش چرخ میخورده و بعد خواسته جایی، روی ورقی بنویسدش.خواسته آن حس ِ لحظه ای،آن حیرانی جایی ثبت شود...یا شاید آن جمله تک مضراب بغل دستی است وسط خمیازههای پی در پی در یک کلاس خواب آلود...
چه خوب است این جمله ها،این خطوط.شب امتحان یکهو منجی میشود و دست آدم را میگیرد و از قعر سیاهی و خستگی می کشد بالا.
کتابم را میبندم.نبود،توی سطرهای کتاب هم نبود.کامپیوتر را روشن میکنم.توی گودر دنبالش میگردم،گودرم صفر میشود،میخواهم بیایم بیرون.میگویم نه بگذار باز باشد. راستی من آدم حسودی هستم...میدانستید؟
میلم را باز کنم،«آموزش سی زبان زنده دنیا با روش رزتا استون»،«پک جادویی آرایشگری»،«تصنیف موج خون»،«سریال فلان با زیرنویس فارسی».(نوشتهبودم فیلان،پاکش کردم.چرا؟انگار ایستادهبودم کنار حیاط مدرسه منتظر یارکشی.کسی مرا نبرد توی تیم خودش.فیلان نوشتن مثل همین میماند،بازیای که مال من نیست.)
من فقط یک میل ستارهدار دارم،میخواهم بروم برای بار هزارم بخوانمش.نمیروم...صاحب میل ستارهدار من نیستم،حالا که فرستندهاش اینقدر دور است.
تازگیها آخر فیلمهای هپی اند گریهام میگیرد،دیروز که مهمان داشتیم و ماتیلدا میدیدم هی فکر میکردم سرماخوردگی خوب است وقتی قیافه گریهدارم شبیه قیافه سرماخوردهام است.
راستی علاوه بر حسادت من عقده لایک دارم...میدانستید؟عقده لایک زدن،لایک خوردن،لایک بودن،لایک شدن...
دارم فکر میکنم اسم این پست را بگذارم «سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی».بیربط است،خوبیاش به همین بیربطیاش است.اما فکر کنم چند تا پست دیگر با همین نام دارم.چرا شبهایی که آفتابشان برنمیآید اینقدر زیاد است توی دنیا؟
باید بروم کتابم را تمام کنم،منطقالطیر.دکتر شفیعی حالا توی پرینستون است،قرار بود این ترم این کتاب منطق الطیر را...اصلا شمایی که این واحد را با او گذراندید،سر امتحان چی کار میکردید؟با خیال راحت مینوشتید؟راستی من سندرم دورهای آدم معروف(ترجیحا ادبیاتی) دارم.این دورهای بودنش مهم است ها.الان دوباره به دورهی هوشنگ مرادی کرمانی برگشتهام.میدانستید؟
نیست،تا حالا هم بیخود طولش دادهام.توی هیچ وبلاگ و میل و کامنتدانیای نیست.حتی گوگل هم نمیتواند پیدایش کند.
سقف اتاقم دارد میریزد،حمام طبقه بالایی نم داده.بهش گفتهایم،اما درستش نمیکند.شادی یادت هست میگفتی کنکور مبدا تاریخ است؟
میشود پیدا شوی؟حرفهایم دارد ته میکشد،کلمههایم هم،شاید حتی خودم هم.
کامپیوتر را که خاموش کنم میروم توی سررسیدهای قدیمی دنبالت میگردم.شاید آنجا باشی.
پینوشت:« مجموعه گل آرایی» و« تکنیک تستزنی توی کنکور» خواستید خبرم کنید.همین حالا که داشتم میلم را نگاه میکردم به امید چیزی که نیست،آمد.
ها،«شال فوقالعاده زیبای عشق» هم هست...شال عشق؟این دیگر چه صیغهای است؟
پی نوشت دو:چرا نیم فاصله اینهمه پستهای مرا زشت می کند؟اشتباه استفاده می کنم؟می دانستید من نیم فاصله ام خوب نیست؟
م
من دوست داشتم بروم توی کوچه،با فرناز بدمینتون بازی کنم و شبهای چهارشنبهسوری از روی آتش بپرم. مامان میگفت: نه،من میگفتم:باشد. از پشت پنجرهی آشپزخانه نگاهشان میکردم.بچههای همسایه را،برادر فرناز را... من دختر همسایه نبودم،بچه محل نبودم،اما هفده سالم که بود فهمیدم عاشق کوی نسیم شدهام و خیابان پاتریسلومومبا که اسمش سخت بود،که درخت چنار داشت،شیرینی لرد داشت،آن طرفترش شهرآرا بود که عید از مغازههایش پیراهن یقهملوانی خریدهبودم.داشتیم میآمدیم اکباتان و من مطمئن بودم هیچ وقت عاشق اکباتان نمیشوم.با اینکه توی کوچههای شهرآرا بازی نکردهام،بچههای این محله را نمیشناسم،صبحهای زود خمیازهکشان ایستادهام منتظر سرویس مدرسه تا ببردم به مدرسهای توی الهیه.اما نمیخواستم خانهمان را عوض کنیم برویم اکباتان.آمدیم اکباتان که برای من یعنی رفتن تا سر فاز سه،سوار تاکسیهای آزادی شدن،بیآرتی و انقلاب،که گاهی ممکن است بشود ونک و گاهی مستقیم ته بلوار اصلی.
نمیدانم چرا اینها را گفتم،من حدود دو ماه دیگر کنکور فوق دارم،اصلا درس نمیخوانم.یا خوابم یا توی گودر چرخ میزنم.تا میخواهم عکسی را شر کنم میبینم قبل از من تمام دوستانم برایش لایک زدهاند.مدتهاست با دوستهایم نرفتهام بیرون،کتاب جدید نخواندهام.توی تاکسی هی بغلدستیام را نگاه میکنم و فکر میکنم یعنی این به کی رای داده؟دلم برای شادی تنگ شده،برای حرف زدن با کسی راجعبه خودم،خود ِ خودم،نه راجعبه جنبش سبز،پاترولی که از روی آدمها رد میشود و اینکه بالاخره فهمیدید کجاست؟اوین یا جای دیگر؟
امروز دلم خواست اکباتان نبودم.خانه قبلیمان بودم،با بغض پشت پنجرهی آشپزخانه ایستادهبودم و از کوچه صدای خندهی فرناز میآمد و تا برادرش سرش را میآورد بالا خودم را از پشت پنجره میکشیدم کنار و خدا خدا میکردم سایهام را ندیدهباشد...