آموزش زبان انگلیسی Extra آموزش زبان انگلیسی Extra
هم سریال ببینید، هم زبان یاد بگیرید!
روش جدید آموزش زبان انگلیسی با فیلم
زیباترین مستند جهان
مجموعه حیات وحش بی نظیر(حیات)
زیرنویس فارسی محصول ۲۰۰۹
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 19 بهمن ماه سال 1388
نون و القلم

«قلم این روزها برای ما شده یک سلاح،با تفنگ اگر بازی کنی بچه‌ی همسایه هم که به تیر اتفاقی‌اش مجروح نشود،کفترهای همسایه که پر خواهند کشید...» 

 

جلال آل احمد

چهارشنبه 14 بهمن ماه سال 1388
بیا بریم دشت،کدوم دشت؟

منتظر بودم.ایمان داشتم که بالاخره یک روزی جغدی از آسمان می‌­‌آید و نامه‌ای می‌اندازد توی بغلم که تو جادوگری،چمدانت را ببند به مقصد هاگوارتز.

تابلوی نقاشی را می‌­گذاشتم جلوی پایم،چشمهایم را می‌بستم و می‌­پریدم رویش،بعد یواش لای چشمهایم را باز می‌کردم و ... لعنتی،هیچ­وقت خبری از آن دنیای رنگارنگ مری پاپینز نبود. خودم بودم و دنیای رنگ و رو ­رفته­‌ی اطرافم،من که اندوه عصرهای جمعه را بلد نبودم،غروبهای کشدار را نمی‌شناختم.اما می‌فهمیدم که چیزی کم است و توی دلم می‌گفتم نه،رویا نیست.هر بار خودم را دلداری می‌دادم که هفته‌ی بعد،هفته‌ی بعد... 

شاید هفته‌­ی بعد پریدم توی تابلوی نقاشی،دنیای اسب­ها و کالسکه‌ها و مهمانی­های باشکوه،دنیای رنگها و شادی‌های تمام نشدنی.

هیچ‌وقت جغد هری پاتر از هاگوارتز برایم نامه نیاورد.هیچ‌وقت نتوانستم بروم توی تابلوهای نقاشی زندگی کنم،سایه‌ی هیچ بابالنگ­درازی نیفتاد روی غروبهای کسالت‌بارم.

فقط آرزوهایم هی قد کشیدند و بزرگ شدند و دستهای من هی کوتاه­تر ماند و کوتاه­تر.

از رویا پردازی می‌ترسم. 

اما این روزها،این غروبهای کشدار را با رویای دنیایی سبز پر می‌‌کنم.دنیایی که لازم نباشد از آن فرار کنم و پناه ببرم به دنیای تابلوهای نقاشی و جادوگری و افسانه.

جمعه 9 بهمن ماه سال 1388
هیچ وقت به کسی چیزی نگو،اگه بگی دلت برای همه تنگ میشه

زویی نشسته‌بود لبه وان،داشت سیگار می‌کشید. 

همینطوری رفتم تو،در نزده.چیزی نگفت،فقط نگاهم کرد.توی چشمهایش چیزی بود شبیه اینکه حوصله‌تو ندارم،زود بگو برو. 

یکدفعه از دهنم پرید:سالینجر مرد،دیشب. 

مکث کرد.بعد گفت: ۹۱ سال.زیاد نیست؟دیرم شده‌بود. 

بهش نگفتم دیروز هوا خیلی سرد بود.تنبلی‌ام می‌آمد ژاکتی،چیزی تنم کنم.می‌لرزیدم و فیلمی می‌دیدم که پارک داشت و نیویورک.بعد یکهو یاد هولدن افتاده‌بودم،دریاچه یخ‌زده سنترال پارک، اردکهایی که معلوم نبود کجا رفته‌بودند و هولدن نگرانشان بود. 

فکر کردم می‌گوید:دروغ نگو. 

هنوز سرش پایین بود.بعد گفت:نروید توی این وبلاگهایتان هی بنویسید سالینجر مرد،هولدن بی‌پدر شد،زویی تنها شد،خانواده گلاس فلان شد...خب؟ 

می‌خواستم بگویم:یعنی نشدید؟ 

زویی گفت:می‌روید ناله می‌کنید جوری که انگار هفتاد سال رفیق گرمابه و گلستانتان بوده.ما خودمان می دانی چند سال بود ندیده‌بودیمش؟  

بعد گفت:لعنتی‌ها،حالا می‌رود تیتر صفحه اول،هر کانال بزنی عکسش هست،تشییع جنازه و یادبود و از این چیزها. 

خواستم بگویم کاش زنده بود،بالاخره زنده بودن سالینجر بهتر از نبودنش است.دیدم می‌گوید زنده بود چی کار می‌کرد؟چند سال بود که چیزی چاپ نکرده‌بود؟ 

می‌خواستم بهش بگویم همین که جایی،توی این دنیای لعنتی،کسی مثل سالینجر نفس می‌کشید امید بود برای خودش یکجورهایی...بعد لابد می‌گفت:مگه تو می‌شناختی‌‌ش؟مگه تا حالا دیده‌بودیش؟ 

یکدفعه گفت:برو بیرون.صدایش عصبانی نبود.یعنی صداش هیچی نبود،نه عصبانی،نه ناراحت،نه بی‌تفاوت،نه گریه،نه بغض. 

داشتم می‌رفتم بیرون که صدایم کرد:فقط به هولدن نگو،خب؟ 

چشمهاش بفهمی نفهمی قرمز شده‌بود.

پنجشنبه 1 بهمن ماه سال 1388
ای روزهای خوب که در راهید

آدم دلش برای اتفاق‌های نیفتاده هم تنگ می‌شود گاهی.مثلا؟ 

کتاب‌های نخوانده،فیلم‌های ندیده،عشق‌های از راه نیامده،هنوز از راه نیامده...

شنبه 26 دی ماه سال 1388
در روزگار قحطی

ماهنامه جهان کتاب چهارده ساله است...بخش جدیدش،بخش ویژه ادبیات کودک و نوجوانش را دیده‌اید؟ غنیمت نیست؟ چند تا نشریه تخصصی ادبیات کودک و نوجوان می‌شناسید؟ نگردید! فکر نمی‌کنم جز کتاب ماه چیزی به ذهنتان برسد! 

حالا مجله‌ای هست که دو ماه یکبار حدود بیست صفحه‌اش را به ادبیات کودک و نوجوان اختصاص می دهد. 

به نقد و معرفی کتاب،به اخبار ادبیات کودک و نوجوان، به گفت و گو. 

مثلا شماره جدیدش یک میزگرد تصویرگری کتابهای کودک و نوجوان دارد با حضور  هدا حدادی،فرشید شفیعی و پژمان رحیمی‌زاده. 

چهار نقد کتاب هم دارد.(من در مورد«پسری که آبرویش رفت،لوئیس سکر» نوشته‌ام) 

تمام اتفاقاتی را که آبان و آذر در ادبیات کودک و نوجوان افتاده بخوانید.از کلاسها و کارگاههای شورای کتاب کودک و انجمن نویسندگان کودک و نوجوانان خبر داشتید؟چه برنامه‌های خوبی هم دارند! 

اینجوری‌هاست که در این روزگار آدم باید قدر همین چند صفحه را بداند،باید از آقای عباس تربن تشکر کند بابت همین چند صفحه،باید برود جهان کتاب را بخرد،نه فقط به خاطر تمام نقد کتابها و مقاله‌ها و گزارش های خوبی که توی هفتاد و هفت صفحه اولش دارد،به خاطر همین پانزده صفحه پایانی اصلا.که در روزگاری که پژوهشنامه افق نیست،سروش نوجوان نیست باید قدر همین صفحه‌ها را دانست.

پنجشنبه 24 دی ماه سال 1388
بیایید کتابهایمان را سیاه کنیم!

دیدی گاهی آخر ترم،که آدم هی به ساعت نگاه می‌کند و کتابهای بی پایان را ورق می‌زند چه بی‌پایان می‌شود شب؟دیدی گاهی جمله ای،شعری،نقاشی ای بالای کتاب خواب را از سر آدم می‌پراند؟هزار خاطره را می آورد در ذهن آدم،که آن جمله را،تک تک کلمات بی قرارش را در چه حالی نوشته.چه دلتنگ بوده وقتی آن بیت در سرش چرخ می‌خورده و بعد خواسته جایی، روی ورقی بنویسدش.خواسته آن حس ِ لحظه ای،آن حیرانی جایی ثبت شود...یا شاید آن جمله تک مضراب بغل دستی است وسط خمیازه‌های پی در پی در یک کلاس خواب آلود...

چه خوب است این جمله ها،این خطوط.شب امتحان یکهو منجی می‌شود و دست آدم را می‌گیرد و از قعر سیاهی و خستگی می کشد بالا.

یکشنبه 20 دی ماه سال 1388
عمو زنجیرباف

کتابم را می­بندم.نبود،توی سطرهای کتاب هم نبود.کامپیوتر را روشن می­کنم.توی گودر دنبالش می­گردم،گودرم صفر می­شود،می­خواهم بیایم بیرون.می­گویم نه بگذار باز باشد. راستی من آدم حسودی هستم...می­دانستید؟

میلم را باز کنم،«آموزش سی زبان زنده دنیا با روش رزتا استون»،«پک جادویی آرایشگری»،«تصنیف موج خون»،«سریال فلان با زیرنویس فارسی».(نوشته­بودم فیلان،پاکش کردم.چرا؟انگار ایستاده­بودم کنار حیاط مدرسه منتظر یارکشی.کسی مرا نبرد توی تیم خودش.فیلان نوشتن مثل همین می­ماند،بازی­ای که مال من نیست.)

من فقط یک میل ستاره­دار دارم،می­خواهم بروم برای بار هزارم بخوانمش.نمی­روم...صاحب میل ستاره­دار من نیستم،حالا که فرستنده­اش اینقدر دور است.

تازگیها آخر فیلم­های هپی اند گریه­ام می­گیرد،دیروز که مهمان داشتیم و ماتیلدا می­دیدم هی فکر می­کردم سرماخوردگی خوب است وقتی قیافه گریه­دارم شبیه قیافه سرماخورده­ام است.

 راستی علاوه بر حسادت من عقده لایک دارم...می­دانستید؟عقده لایک زدن،لایک خوردن،لایک بودن،لایک شدن...

دارم فکر می­کنم اسم این پست را بگذارم «سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی».بی­ربط است،خوبی­اش به همین بی­ربطی­اش است.اما فکر کنم چند تا پست دیگر با همین نام دارم.چرا شبهایی که آفتابشان برنمی­آید اینقدر زیاد است توی دنیا؟

باید بروم کتابم را تمام کنم،منطق­الطیر.دکتر شفیعی حالا توی پرینستون است،قرار بود این ترم این کتاب منطق الطیر را...اصلا شمایی که این واحد را با او گذراندید،سر امتحان چی کار می­کردید؟با خیال راحت می­نوشتید؟راستی من سندرم دوره­ای آدم معروف(ترجیحا ادبیاتی) دارم.این دوره­ای بودنش مهم است ها.الان دوباره به دوره­ی هوشنگ مرادی کرمانی برگشته­ام.می­دانستید؟

نیست،تا حالا هم بیخود طولش داده­ام.توی هیچ وبلاگ و میل و کامنت­دانی­ای نیست.حتی گوگل هم نمی­تواند پیدایش کند.

سقف اتاقم دارد می­­ریزد،حمام طبقه بالایی نم داده.بهش گفته­ایم،اما درستش نمی­کند.شادی یادت هست می­گفتی کنکور مبدا تاریخ است؟

می­شود پیدا شوی؟حرفهایم دارد ته می­کشد،کلمه­هایم هم،شاید حتی خودم هم.

کامپیوتر را که خاموش کنم می­روم توی سررسیدهای قدیمی دنبالت می­گردم.شاید آنجا باشی.


پی­نوشت:« مجموعه گل آرایی» و« تکنیک تست­زنی توی کنکور» خواستید خبرم کنید.همین حالا که داشتم میلم را نگاه می­کردم به امید چیزی که نیست،آمد.

ها،«شال فوق­العاده زیبای عشق» هم هست...شال عشق؟این دیگر چه صیغه­ای است؟ 

پی نوشت دو:چرا نیم فاصله اینهمه پستهای مرا زشت می کند؟اشتباه استفاده می کنم؟می دانستید من نیم فاصله ام خوب نیست؟

سه شنبه 15 دی ماه سال 1388
کوی نسیم،پلاک پانزده قدیم

م

من دوست داشتم بروم توی کوچه،­با فرناز بدمینتون بازی کنم و شبهای چهارشنبه­سوری از روی آتش بپرم. مامان می­گفت: نه،­من می­گفتم:باشد. از پشت پنجره­ی آشپزخانه نگاهشان می­کردم.بچه­های همسایه را،­برادر فرناز را... من دختر همسایه نبودم،بچه محل نبودم،­اما هفده سالم که بود فهمیدم عاشق کوی نسیم شده­ام و خیابان پاتریس­لومومبا که اسمش سخت بود،که درخت چنار داشت،شیرینی لرد داشت،آن طرف­ترش شهرآرا بود که عید از مغازه­هایش پیراهن یقه­ملوانی خریده­بودم.داشتیم می­آمدیم اکباتان و من مطمئن بودم هیچ وقت عاشق اکباتان نمی­شوم.با اینکه توی کوچه­های شهرآرا بازی نکرده­ام،بچه­های این محله را نمی­شناسم،صبح­های زود خمیازه­کشان ایستاده­ام منتظر سرویس مدرسه تا ببردم به مدرسه­ای توی الهیه.اما نمی­خواستم خانه­مان را عوض کنیم برویم اکباتان.آمدیم اکباتان که برای من یعنی رفتن تا سر فاز سه،سوار تاکسی­های آزادی شدن،بی­آر­تی و انقلاب،­که گاهی ممکن است بشود ونک و گاهی مستقیم­ ته بلوار اصلی.  

نمی­دانم چرا اینها را گفتم،من حدود دو ماه دیگر کنکور فوق دارم،اصلا درس نمی­خوانم.یا خوابم یا توی گودر چرخ می­زنم.تا می­خواهم عکسی را شر کنم می­بینم قبل از من تمام دوستانم برایش لایک زده­اند.مدتهاست با دوستهایم نرفته­ام بیرون،کتاب جدید نخوانده­ام.توی تاکسی هی بغل­دستی­ام را نگاه می­کنم و فکر می­کنم یعنی این به کی رای داده؟دلم برای شادی تنگ شده،برای حرف زدن با کسی راجع­به خودم،خود ِ خودم،نه راجع­به جنبش سبز،پاترولی که از روی آدمها رد می­شود و اینکه بالاخره فهمیدید کجاست؟اوین یا جای دیگر؟ 

 امروز دلم خواست اکباتان نبودم.خانه قبلی­مان بودم،با بغض پشت پنجره­ی آشپزخانه ایستاده­بودم و از کوچه صدای خنده­ی فرناز می­آمد و تا برادرش سرش را می­آورد بالا خودم را از پشت پنجره می­کشیدم کنار و خدا خدا می­کردم سایه­ام را ندیده­باشد...­­

   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10      >>