lahzah

پنجشنبه 13 تیر ماه سال 1387

کافه پیانو

«می خواهم بگویم آنقدر به شیرینی اش حساسم که اگر دانه های شکر را بزرگ تر از این می ساختند که حالا می سازند_یعنی می شد آن ها را بشمری و اگر کسی بهت نمی خندید-حتما آن ها را می شمردم و بعد می انداختم توی قهوه»

 

کافه پیانو پیشکش شده است به هولدن کالفیلد عزیز.نمی دانم،شاید من شرطی شده ام که هر جا جمله هایی می بینم که با عباراتی مثل«می خواهم بگویم» شروع می شود زود یاد ناتور دشت و سالینجر می افتم.

گفتم این را اول از همه بگویم چون همان صفحه های اول خیلی توی چشمم زد!

کافه پیانو رمان خوش خوانی است،یعنی زود می روی جلو بدون اینکه خسته شوی.اسم گذاری فصل ها خیلی جذاب است،خواننده را کنجکاو می کند که مثلا توی فصلی با نام «متوسط بودن،حال به هم زنه گل گیسو» قرار است چه چیزی را بخوانی.اما گاهی اوقات توی همین فصل ها اتفاقی «داستانی» نمی افتد.شخصیت ها می آیند و می روند بدون اینکه تاثیری در پیش بردن کتاب داشته باشد.انگار نویسنده یک دفترچه داشته و جمله ها و عباراتی که به ذهنش رسیده یادداشت کرده تا روزی توی یک کتابی بیاورد!

مثلا خاله فرحناز در فصل «بهش نگو این» همین جوری می آید و می رود تا نویسنده جمله هایی بگوید که توی ذهن آدم بماند.یا به قول خود نویسنده جمله های طلایی.مثل این:

 

«اگر می بینید کسی کار بزرگی نمی کند،برای این است که یا لباسی ندارد که بهش تکلیف کند یا اساسا آدم کوچکی ست.»

 

طوری که امکان ندارد صفحه ای را باز کنی و با عباراتی از این دست رو به رو نشوی،و این جملات گاهی حس زورچپان می داد بهم!

دیگر اینکه من نتوانستم با شخصیت های زن داستان(پری سیما و صفورا) ارتباط برقرار کنم.به نظرم خوب پرداخت نشده بودند،مخصوصا پری سیما که  فقط یک سری تصویر و کد از او داده شده بود.(برعکس دختر هفت ساله داستان،گل گیسو که واقعا شخصیتی داستانی بود،و خودش با حرفها و دیالوگ هایش خودش را به خواننده معرفی می کرد.)

اواخر کتاب  می فهمیم که اتفاقات کتاب واقعی بوده.به نظرم،من خواننده می خواهم داستان بخوانم،کاری هم ندارم که این اتفاقات واقعی است یا نه،و همین آدم های واقعی، باید «داستانی» پرداخت شوند.(این بود نظریه من!)

دیگر اینکه بعضی جاها در گفت و گوها به نظرم آمد که دلیلی ندارد مثلا کلمه ای می خواهند،می خان نوشته شود.مگه می خوان محاوره ای نیست؟چرا باید به می خان تبدیل شود؟

دلیل فاصله گذاری بین پاراگراف های مربوط به هم را هم نفهمیدم.معمولا وقتی بین پاراگراف ها فاصله می افتد که قرار است زمان و مکان و موضوع عوض شود.

و مساله دیگر،با اینکه کتاب پر بود از ارجاعاتی به داستان ها و فیلم ها و آدمهای دیگر اصلا پانویس نداشت.خب شاید همه مایکل داگلاس و پیرس برازنان را نشناسند.

و اینکه من دلیل آوردن و  بولد شدن مارک ها را نفهمیدم.مثلا:

 

-این بود که رفتم مانتوی سبز کم حالی را که مال مهد گل گیسو بود و هنوز نکرده بودیم بندازیمش توی ماشین لباسشویی وستانگ هاوس مان که بشوردش...

-سبزی های آماده را که از فریزر فیلکواش بیرون می آورد...

-یه اسپرسوساز خونگی دارم.دلونگی یه...پایه ای؟

حالا اگر نمی گفت اسپرسوسازشان چه مارکی است نمی شد؟

 

با تمام این ها کافه پیانو کتابی است که در یک عصر کشدار تابستانی می چسبد،به دلایلی مثل اینکه فصلی دارد با نام «چه قدر این غیر مترقبه بودن ها قشنگ است»!

 

این نقد یاسر نوروزی را هم دوست داشتم.

مشخصات کتاب:کافه پیانو/فرهاد جعفری/نشر چشمه


چهارشنبه 12 تیر ماه سال 1387

تنهایی انسان معاصر

یکی از بچه ها اس ام اس زده که نمی آید.اینکه بیاید وسط دخترها چه کار کند؟قیافه ی امیر معینی دیدنی است!

من و شادی و تهمینه و فریبا هم هستیم.نشسته ایم در رستوران گیاهی خانه هنرمندان و امیر معینی را نگاه می کنیم که دارد قوطی های دلستر را پاره می کند،آقای گارسون می آید قوطی ها را از دستش می گیرد و می برد.بعد،امیر معینی شانزده ساله از تهران، شروع می کند بلند بلند داستان زورگیری معتاده را تعریف کردن،آقای گارسون جوری نگاهمان می کند یعنی غذایتان را که خورده اید بلند شید بروید!

می رویم گالری و تابلوها را نگاه می کنیم و در مورد تنهایی انسان مدرن بحث می کنیم!(اگر یک تابلوی سیب دیدید بدانید میوه بعدازظهر یک انسان معاصر است.)

دوباره برمی گردیم تا بستنی و چایی بخوریم که آقای گارسون می گوید:دندانهایتان خراب می شود!

سر راه برگشتن،در یک اتفاق باور نکردنی من و تهمینه پنج هزار تومن ضرر کردیم.حواسم نبود طرف پیشنهادم شادی است و حاضر است وسط خیابان بپرد توی جوب و مسافتی را شلپ شلپ طی کند تا روی ما کم شود!

و دیگر اینکه این هم مطلب تهمینه در مورد دیروز که کل یوم آبرویمان را ریخته!


یکشنبه 9 تیر ماه سال 1387

ابری که در بیابان بر تشنه ای ببارد

 

آفتاب مستقیم روی سرم می ریزد.وسط خیابان می ایستم،به دنبال سایه ای و بوق ها را می شمرم.می خواهم به خانم منشی بگویم خانه که زنگ زد،کس دیگری که گوشی را برداشت حرف نزند،قطع کند...فکر می کنم احمقانه است،نمی گویم.می روم همان کافه همیشگی.روی دورترین میز می نشینم و به تو فکر می کنم که در تمام آدم ها تکثیر شده ای انگار.می دانم خانه که رسیدم به مامان می گویم امروز تنهایی رفتم سپید و سیاه.مامان می گوید:چرا تنها؟

بعد حتما مامان می گوید که برای شانزده مرداد برنامه مسافرت ریخته.من هم نمی گویم که نمی توانم بیایم،که باید بروم جایی.می گویم:«خیلی خب.»بعد می روم توی اتاقم،secret garden  گوش می دهم و به این فکر می کنم که چرا وقتی گفتم بیست سال،منشی مکث کرد؟بیست سال کم آمد به نظرش؟بیست سال برای من یعنی قرنها،یعنی روزها و روزها و روزها راه رفتن زیر آفتاب داغ و سوزان.

دلم آن روز اردیبهشتی را می خواهد،که نگار نشسته بود روی زمین توی غرفه کودک و نوجوان.من رفته بودم و از نشر افق هی کتاب نوجوان می خریدم و مطمئن بودم وقتی برگردم نگار هست.نشسته روی زمین و چشم هایش را بسته و من با کیسه سنگین از کتاب های دوست داشتنی می رفتم پیشش.به امید تابستانی طولانی که با انبوه کتاب هایم زیبا می شود.

حالا همان تابستانه است.این روزها من هی لای آنی شرلی را باز می کنم،کتاب محبوب روزهای نوجوانی ام.

هی نصیحت نکنید،نگویید تو آینده را داری.آینده برای خودتان،به من چهارده سالگی ام را برگردانید،چهارده سالگی باشکوهم را.


پنجشنبه 6 تیر ماه سال 1387

احوالات شریف؟!

-خیلی خوشحال شدم عزیزم.

-خواهش می کنم.

خواهش می کنم نه احمق بیشعور.باید بگی منم همین طور.

چهارشنبه 29 خرداد ماه سال 1387

ز من صبر بی او توقع مدار

وقتی دخترک را می بوسید سرم را برگرداندم.نه به خاطر اینکه خجالت می کشیدم.چون می دانستم شب که برسد،دخترک پشت در خانه آرایشش را پاک می کند،روی سارافون کوتاهش مانتوی گل و گشادی می پوشد.حتی ممکن است شالش را در بیاورد و جایش مقنعه سرش کند.آن وقت می رود توی اتاقش و تا خود صبح گریه می کند.سرش را هم فرو می برد توی بالش که کسی صدای هق هقش را نشنود.


پنجشنبه 23 خرداد ماه سال 1387

ضمه به روایت کیارستمی

همه خواب آلود بودیم،هوای کلاس دم کرده بود.سر یکی افتاد روی میز،کیارستمی داد زد:مگه من با شما نیستم؟تکرار کنین:کل فاعلُ مرفوع.

هر کس می خوابید دعوایش می کرد و داد می زد.توی یک کلاس کوچک صد نفری می شدیم.کلی آدم به هوای اینکه واحد قواعد عربی را عباس کیارستمی ارائه می دهد با او کلاس برداشته بودند.

همان عینک دودی اش را هم زده بود سر کلاس.

تحقیق هم داده بود به یکی از بچه ها.اسمش دقیق یادم نیست.فکر کنم چیزی در مایه های«ضمه و فتحه در هایکو» بود.دختره حسابی خوشنویسی کرده بود عنوان تحقیقش را،زرورق طلایی هم کشیده بود رویش.

 

پیوست:انتظار ندارید که واقعا کیارستمی استاد عربی مان باشد؟خواب فرهنگی ام را حال کردید؟!


پنجشنبه 16 خرداد ماه سال 1387

نه بر لب بلکه در دل گل کند لبخندهای ما

می دانم.یعنی دیگر مطمئنم آن اتفاق بزرگ هیچ وقت از راه نمی رسد،دیگر انتظارش را نمی کشم.

کتاب می خوانم،گلدانهایم را آب می دهم،پاییز طلایی گوش می دهم،زیاد می خوابم و کم درس می خوانم.

هر وقت احساس کردم جای چیزی در زندگی ام خالی است به روی خودم نمی آورم.بهترین کاری که از دستم برمی آید این است که بروم و بابالنگ دراز ببینم.زبانش ژاپنی است با زیرنویس انگلیسی.همان کارتونی که تکه تکه شده نشانمان دادند.

در این نسخه ای که من دارم ده قسمت است که جودی عاشق جرویس پندلتون شده.مسخره است!من غافلگیری ته کتابش را بیشتر دوست داشتم.تازه،یادم نمی آید توی کتاب جودی و جرویس همدیگر را بوسیده باشند یا رفته باشند مهمانی رقص.

دیشب هم نمی دانم برای چندهزارمین بار داشتم رامونا می خواندم.

راستی،تو پریشب دیدی آن برنامه ی تلویزیون را که آقایی داشت در مورد قیصر حرف می زد؟چند ماه از هشت آبان گذشته؟چند قرن؟

خوشحالم که هنوز چیزهایی هست که سر پا نگه داردم.کلاس دوست داشتنی یکشنبه ها هست،هنوز دوستانی دارم که برایم عزیزند،و خوشحالم که خدا یادش مانده گاهی باران بفرستد برایمان.

مانولیتو و هولدن و رامونا و آنی و ... هم هستند دیگر!فقط تازگی ها فرانی و زویی که می خوانم حالم بد می شود،جنبه اش را ندارم!

"آقای واو" بگو من چرا دارم اینها را اینجا می نویسم؟تو دلیل بتراش برای کارهایم.من مدتهاست که نمی توانم چیزی را به کسی ثابت کنم.


سه شنبه 14 خرداد ماه سال 1387

ما همه خوبیم ، بشنو ولی باور نکن

اینجانب بدین وسیله از کلیه ی عزیزانی که با search  عباراتی چون وبلاگ ادبی استقلالی،رستوران یاسمین،داستانهای من و دخترخالم تو حموم،نازش کردم،داستان من و دخترخاله،عکسهای نیکبخت،و شعرهای گریه دار به وبلاگ حقیر اینجانب رسیده اند کمال عذرخواهی را به جا می آورم.مخصوصا از عزیزی که دنبال دخترخاله ش می گشته!


جمعه 10 خرداد ماه سال 1387

می نویسم که بگذرد

آدم های ترحم برانگیز،خرد،کوچک.آدم های ترحم برانگیز که سر جا در اتوبوس دعوا می کنند، ،که چراغ های قرمز را رد می کنند تا برسند به یک میهمانی،که می روند کافی شاپ و دنیایشان در یک لبخند احمقانه خلاصه می شود، که صبح های شنبه عجله دارند زود برسند...خودم هم از این آدم های ترحم برانگیزم.انگار اصلا اسم آدم که رویمان بیاید می شود ترحم کنیم به یکدیگر،به جرم آدم بودنمان.

 

کافی است جای چند روز پیش من باشی و ببینی به یک باره همه چیز فرو می ریزد،گذشته ی بیهوده ات که فکر می کردی خیلی دوست داشتنی است و پر بوده از دقیقه های نود و مجله های مسخره.همین روزها که هی می چرخم دور خورم،همین آینده ی مبهمی که نمی دانم چه پیش می آورد برایم...همین ها کافی است،برای اینکه بدانی انسان خیلی کوچک است برای حفظ کردن خودش از بلایی که دنیای کثافتمان دارد سرش می آورد.

 

راستی یاسمین،چه خوب که آن روز دانشگاه نبودی که بیایی پیشم،انگار احتیاج داشتم به چیزی که نشانم دهد زندگی ام چه قدر خالی است،بیهوده است و پر است از بهانه های مسخره ای مثل پاستیل و تابستان و هندوانه.

 

هی!

«پنجره ها بهترند

دست کم می شود

پرنده ها را دید

که رد می شوند

به جای چاردیوار»

اورهان ولی


دوشنبه 6 خرداد ماه سال 1387

حرف بزن ابر مرا باز کن

اینجا امروز پنج ساله شد.

تهمینه هم بیست و دو ساله.

با این حساب وبلاگ من هفده سال از تهمینه کوچک تر است.

 



صفحه اصلی

مکاتبه

آرشیو

بازدیدکنندگان 169609